
روز سه شنبه هفدهم مهر ساعت حدود هفت عصر بود که به اتوبان تهران قزوين رسيدم٬تا ساعت ۹ماشين شاهين دژ(يکي از شهرستانهاي استان آذربايجان غربي در کنار زرينه رود) نبود بالاخره يه اتوبوس بنز ۳۰۲ از همونهايي که سن بابابزرگن٬پيدا شد.البته همه صندلي هاش پر بود و مجبور شدم روي بوفه بشينم حالا باز خدا خيرش بده راننده رو يه بالش بهم داد گذاشتم پشته کمرم وگرنه تا اُنجا ستون فقراتم تاب برميداشت(حالا بماند که تو اتوبوس چه عذابي بود و رستوران بين راه هم چقدر تميز بود٬ اين هم بماند که تمام اطرافيانم آذري و کردي صحبت مي کردن و من تنها کمي آذري بلد بودم....... ) خيلي مسير زيبايي بود خصوصاْ آسمونش پر بود از ستاره٬ بعد از چند ساعت شاگرد راننده خودش اُمد رو بوفه خوابيد و من هم رفتم کناره راننده نشستم و با چايي و تخمه ازم پذيرايي کردن(عجب آدماي مهمون نوازي اند).خيلي زيبا بود جاده اي که تماماْ تاريکيست و خطي سپيد در وسط که انگار نوريه براي هدايت آدم٬روي جاده هم چند موش صحرايي٬يک جغد و متاسفانه لاشه ي يک شغال خودنمايي کردند.خلاصه اتوبوس ساعت ۷ صبح به شاهين دژ رسيد.من هم از شدت خستگي يکراست رفتم خونه ي پسر عموم(من اصالتآ آذربايجاني هستم) ساعت ۱۱صبح به سمت زرينه رود حرکت کردم.از شاهين دژ تا زرينه رود حدود ۱ کيلو متر راه بيشتر نيست در اولين نظر واقعا رويايي بود(کلیک کنید).لک لکها٬مرغهاي ماهيخوار٬حواصيلها٬مارهاي آبي که هر از گاهي سرشون رو از آب بيرون مي آوردن و قورباغه ها و خيلي زيبايي هاي ديگه...خدا رو ميشد حس کرد٬عظمتش رو ٬ زيباييش رو و زندگي بسيار زيبا در جريان بود...اما بعد از نشستن کنار رود و پرتاب اولين قلاب متوجه شدم که در منطقه تعداد ماهيها بسيار کمه٬راستش چنتا ماهي هم که گرفتم آزاد کردم.مدتي از اقامتم کنار رود نگذشته بود که صداي کاميونها و لودرها آرامش حاکم رو بهم زد تازه فهميدم چرا ماهيها ايقدر کم شدن. حدود ساعت ۱۱شب دوباره رفتم خونه ي پسر عموم(به دليل اينکه کوله پشتيم سنگين نشه چادر با خودم نبرده بودم) دليل کم شدن ماهيها و رفت و آمد کاميونها رو ازش جويا شدم...خيلي جواب دردناکي داد٬گفت يه زماني رود پر بود از ماهي! اطرافش تماماْ پوشش گياهي بود زمان انقلاب و جنگ يه عده آدم پست که شايد در جنگ کشته شده باشن و الان بچه هاي همون پست فترتها نام خانواده شهيد رو به دوش مي کشند براي گرفتن ماهي از نارنجک استفاده ميکردن(واقعاْ غير قابل باوره!)يا از تفنگ به طوري که يک قسمت از رود رو به رگبار گلوله مي بستند!در سالهاي اخير هم به خاطر نبود امنيت در مرزهاي غربي به اعضاي بسيج روستاها تفنگ کلاشنيکف ميدادند که اُنها هم از سلاح اينگونه استفاده ميکردن حتي سپاهيان هم همينطور البته چند سالي هست که سلاحها رو از روستاها جمع کردن٬ عده اي هم با ديناميتهاي تخريب معدن به ماهيگيري مي پرداختند(حالا اداره محيط زيست و شکارباني منطقه به چه کاري مشغولند فقط خدا ميدونه)تازه خبر دار شدم که در همين سالهاي اخير با وصل جريان برق به آب ماهي کشي ميکنند!!!(با موتور برق)البته به تازگي فناوري هاي جديد هم در منطقه مرسوم شده!مثل استفاده از سموم کشاورزي و گاز کلر براي ماهي کشي که اين اعمال نه تنها ماهيها را بلکه تمام موجودات منطقه رو در معرض خطر قرار ميده...
درباره ي علت رفت و آمد ماشينهاي سنگين هم گفت که شهرداري منطقه زمين هاي حريم و بستر رود رو هر شش ماه يکبار اجاره ميده براي برداشت ماسه!!!( چند عکس: 1 - 2 - 3 )اين رفت و آمد ها بعلاوه آلودگي صوتي و ايجاد استرس در محيط(که براي موجودات ساکن بسيار آزار دهنده است) پيامد هاي بسيار ديگري نيز دارد٬از جمله ایجاد چاله هایی در حاشیه رود هست که با پایین رفتن آب بچه ماهی های زیادی در اُنها محبوس میشن و بعد از مدتی که آب این حوضچه ها خشک میشه می میرن(عکس یکی از این چاله ها و بچه ماهیهای محبوس در آن) و همچنین از بین رفتن پوشش گیاهی و برهم خوردن شکل اکوسیستم و ...(عکسی از این وضعیت)
متاسفانه در روز دوم اقامتم در اُنجا متوجه شدم فاضلابهای شهری مستقیماْ به داخل رود میریزن!!!(عکس آبباریکه ای که به زرینه رود می ریخت)همچنین ریختن نخاله های ساختمانی در ۵۰۰ متری رود!(عکس نخاله های حاصل از تخریب یک مدرسه) و به دلیل ماسه برداری های پی در پی مسیر رودخانه ای به طور کلی عوض شده و باعث ایجاد مناظری کویری گردیده است(عکسها:1 - 2 ).
پس واسه چی یه زمین رو اشغال کردن و رو سردرش نوشتن اداره محیط زیست؟بگذریم... ولی تمام این نازیبایی ها نتوانسته اند زیبایی و عظمت زرینه رود را تحت الشعاع قرار دهند٬خیلی زیبا بود...مردم مهمان نواز و مهربان شهرستان شاهین دژ٬چوپانان و نجوای بع بع گوسفندانشان٬صدای غار غار مانند لک لکها٬آسمون قشنگش و هزاران هزار زیبایی دیگر٬حیرت انگیز بود...
همچنین در کنار زرینه رود با سگی آشنا شدم که فارسی بلد نبود
!!!فقط به زبان آذری عکس العمل نشان می داد٬من تنها تکه ای نان به اون دادم اما اون تا آخرین روزی که کنار رود بودم کنارم موند خیلی وفادار بود.چندین بار شغالهایی رو که به خاطر بوی غذا اطرافم پرسه میزدن رو دور کرد.البته من در تاریکی قادر به دیدنشون نبودم اما از صدای زوزشون حدس زدم شغالن...امیدوارم یه صاحب خوب پیدا کنه(این هم عکسش: 1 - 2 ).
این هم عکسهایی دیگر از زرینه رود(حتماْ ببینید ارزشش رو داره):
1 - 2 - 3 - 4 - 5 - 6 - 7 - 8 - 9 - 10 - 12 - 13 - 14 - 15 - 16 - 17 - 18 - 19 - 20 - 21 - 22 - 23 - 24 -25 - 26 - 27 - 28 - 29
شعری برای مردم خوب آذربایجان سروده استاد شهریار:
پر می زند مرغ دلم با باد آذربایجان
خوش باد وقت مردم آزاد آذربایجان
آزادی ایران زتو آبادی ایران زتو
آزاد باش ای خطه ی آزاد آدربایجان
تا باشد آذربایجان پیوند ایران است وبس
این گفت با صوتی رسا «فریاد آذربایجان»
در بیستون انقلاب از شور شیرین وطن
بس تیشه بر سر کوفته فرهاد آذربایجان
در مکتب عشق وطن جان باختن آموخته
یارب که بوده است از ازل استاد آذربایجان
بر زخم آذربایجان٬هان شهریارا مرهمی
تا شاد گردانی دل ناشاد آذربایجان
پاینده و پیروز باشید...
پينوشت:منظور من از اينكه در مورد جنگ نوشتم اين نبود كه بخوام ارزشش رو پايين بيارم من فقط عده ي معدودي رو گفتم كه اون كارها رو كردند و اصلا منظور بدي نسبت به بقيه ي رزمندگان و مدافعان اين مرز و بوم نداشتم و ندارم بلكه احترام بسيار زيادي هم براي اونها و كارشون قائلم....اميدوارم كه منظور من رو به خوبي درك كرده باشيد...
پاینده باشید...
چند ساعت دیگه حرکت میکنم برای رفتن به زرینه رود در آذربایجان غربی...یه سفر برای طبیعت گردی٬عکاسی و ماهیگیری ورزشی٬ انشاالله بیست و دوم که برگشتم عکسها و شرح سفر رو براتون میزارم...
دیگه باید برم کوله پشتیم رو جمع کنم...خدانگهدار
وبلاگ زمین پاک در سال ۸۴ در persianblog آغاز به کار کرد و در همان سال بعد از مدتی به blogfa انتقال یافت٬ البته دیری نپایید که بنا بر دلایلی رو به زوال رفت و پس از چند ماه کاملاْ تعطیل شد...و نویسنده آن عظم خود را جزم کرد برای ایجاد وبلاگی شخصی- ادبی زیرا بُعد دیگری از شخصیتش علاقه شدید به ادبیات بود٬اینگونه شد که وبلاگ چاردیواری متولد شد و همچنان نیز در حال جوشش است٬ اما نوشتن وبلاگی شخصی- ادبی نتوانست عشق نویسنده به طبیعت را تحت الشعاع قرار دهد بنابراین ٬نویسنده تصمیم گرفت تا زمین پاک را دوباره متولد کند تا برادری باشد برای چاردیواری که بتوانند در کنار هم بازتابی باشند از شخصیت و تمایلات نویسنده خود.
این بود داستان تصمیم من برای تاسیس مجدد وبلاگ زمین پاک...
این بلاگ قرار است در رابطه با محیط زیست و مشتقات آن سخن بگوید٬ اُمید است با یاری خداوند و شما دوستان عزیز بتوانم زمین پاک را به مقصود خود برسانم...
ارادتمند تمامی شما دوستان پیام شهابی.