

X:کم کم یاد می گیری آدما می تونن خیلی خیلی بدتر از ظاهرشون باشن.
Y:آدما...نه!
X:انسانیت هم فقط یه کلمه ی خوشگله که نوشته ها رو قشنگ میکنه، مفهومه دیگه ای نداره.زیاد جدیش نگیر.
Y:ولی من فکر می کنم اونو داشته باشم...و نمی خوام از دستش بدم.
X(احتمالا" همراه با تمسخر):نگهش دار واسه خودت...دو دستی بچسبش.
Y:ممنون از نصیحتت؛هیچ وقت ولش نمی کنم...حتی به قیمتای خیلی سنگین...امیدوارم که کمکم کنه بتونم...
X:خدانگهدار
و "y" غرق در باور هاش،حرفای ناگفتش رو برای خودش مرور می کند... انگار اصلا" خوشحال نیست!
پشت به پشت هم روزهای گردشم تو این "لباس خاکی" در حال گذرن٬دیروز برای امروز و امروز برای فرداهایی که پشت سر هم ردیف تا دم حکم آزادی سپید رنگ "کفن" نامی ایستادند.
به پشت سر نگاه می اندازم٬کودکی را می بینم که موفق شده دیروزها را به فردا برساند و بزرگ شود در عین کودکی...حال امروز نمی دانم...باید خوشحال باشم از اینکه نگذاشته کودکی اش قربانی تکاملش به سمت فردا شود٬یا نگران؟!!
به دور و بر نگاه می اندازم٬موجودی می بینم در آستانه ی جوانی که دارد با سرعت به تمام تصورات ذهنی کودکی های خود٬از جوانیش می رسد.محیط زیست را دوست دارد٬فلسفه را٬ادبیات٬موجودات زنده را بیشتر و عاشق خیلی چیزهاست٬کوه و عظمتش٬دریا و آرامشش٬زندگی و جریانش٬آسمان و شبهایش٬برکه و سکونش٬رودخانه و حرکتش و راستش این اواخر درگیر "عشق" از جنس دیگریست٬همان که به شوقش چند روز است سخت به در و دیوار می کوبد...
در عوالم تنهایی خود سرگردان است تا مگر بتواند به بخش متافیزیکی وجود خود نیم نگاهی بیاندازد.می کوشد بیاندیشد٬چون هست!
نه به دنبال "خوشبختی" است و نه می خواهد خوشبخت شود.خوشحال است که می داند خوشبختی چیزی به جز "حماقت"٬چشم بستن بر حقایق نیست...
وقتی در چشمان یک سگ٬خدا را می بیند٬شاد می شود و از اینکه بر خلاف خیلی٬باور دارد این کفر نیست٬شادتر...
لذت می برد که می داند٬این همه هست و هیچ نیست...
به روبرو نگاه می کنم٬می بینم فردا ها را که حریصانه صف بسته اند پشت فرداهای دیگر٬منتظر ایستاده اند بگیرند خیلی چیزها را و من دارم نگاهشان می کنم٬باید چهره هایشان "خوب" در خاطرم نقش ببندد٬نباید راه گریزی برایشان بگذارم...چه بخواهند٬چه نه...حقم را از آنان خواهم گرفت...همانهایی که می دانم ٬برای تکامل خود واقعی من مانند نوش دارویی گوارایند٬همان هایی که به تن کردن لباس سپید آزادی را پس از فرداها برایم لذت بخش خواهد کرد و چه خوب است٬به چشم آنانی که "پرواز" را نمی فهمند٬هر چه "بالاتر" می روی..."کوچکتر" می شوی.

چند روز پیش از طرف دوست و سرور عزیز جناب احمد پور٬دعوت شدم به حرکتی فرهنگی که لباس سبز به تن کرده;به رسم این حرکت به بهانه ی بیست و دومین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران٬باید یک کتاب معرفی کنم.
من با اینکه برخی عقیده دارند هر کتابی ارزش یکبار خواندن را دارد کاملا" مخالفم.آخر آنقدر کتاب خوب وجود دارد که عمر ما به اندازه ی خواندن نیمی از آنها هم قد نخواهد داد٬حتی این تفکر را هم مدیون کتابی هستم که سالها پیش خواندم.همانی که قرار است شما را تشویق به دیدارش کنم٫البته این کتاب برای شما نوشته نشده است.کتابیست برای کودکان٬گرچه بسیاری از بزرگسالان هم از خواندنش لذت خواهند برد.این کتاب همان است که با داستانهایش بزرگ شدم و فکر کردن آموختم٬توانستم زندگی را خیلی خوب لمس کنم.خواندن همین کتاب بود که باعث شد از سیزده سالگی خواندن مثنوی مولانا جلال الدین برایم لذت بخش شود٬شاهنامه بخوانم٬با شیخ اجل و لسان الغیب آشنا شوم و منطق الطیر عطار نیشابوری را دوست بدارم.چهارده ساله بودم که با ناباوری پدرم توانستم رمان جنگ و صلح تولستوی را تمام کنم.به راحتی می توانستم فاصله ی خود را با همسالانم ببینم;زمانی که آنان به فکر دعوای آخر زنگ مدرسه بودند و نهایت کتاب خوانیشان به گروه سنی ب ختم می شد٬من مثنوی معنوی می خواندم و وقتی در دوره ی راهنمایی مثل مترسک پشت سر معلم دینی٬در نمازخانه ی مدرسه دولا راست می شدند و برای یکدیگر شکلک در می آوردند٬همیشه چند نمره از امتحان دینی من برای شرکت نکردن در لوده گی آنها کم می شد.تمام اینها را از کتاب داستانی داشتم٬کودکانه که در عین شیرینی تلخ هم هست٬خواننده اش را به فکر وا می دارد تا بفهمد...خوب این داستان چه پیامی داشت یا مثلا" فلان جمله منظورش چیست و بسیاری سوالات از این دست که کودک را در زمان به جلو می راند;همان کاری که با پیام ده ساله کزد٬با تمام کودکانی که به داستانهایش فکر کنند خواهد نمود.کودک ده ساله ی ما با داستانهای این کتاب زندگی کرد.با داستان ماهی سیاه کوچولو٬سفر کرد به درون آزادی و آزادگی و دانست که بزرگترهای دور و برش آنقدرها هم بزرگ نیستند٬دانست زندگی خیلی فراتر از زنده بودن است! با داستان بی نامی از این کتاب به فکر فرو رفت و بلاخره عمیقا" درک کرد٬همین چند صفحه ی اندک چه چیزها که به او می گوید.با داستانهای تلخون ٬ افسانه ی محبت ٬ دو گربه روی شیروانی ٬ کچل کفتر باز ٬ پسرک لبو فروش٬قصه ی آه ٬اولدوز و کلاغها ٬ اولدوز و عروسک سخنگو ٬ ۲۴ ساعت در خواب و بیداری...چه ها آموخت و چه صحنه هایی که دید...و بلاخره کودکمان شد جوانی در آستانه ی بیست سالگی که بسیار بیش از عمرش زندگی کرده است.کاش صمد بهرنگی هنوز زنده بود تا ببیند حاصل آرمانهایش را٬ببیند که همه بچه هایی که او دوستشان داشت٬با خواندن داستانهایش همانی شده اند که می خواست.ماه پیش٬کتاب مجموعه داستانهای صمد بهرنگی را که شامل ۲۳ داستان برای کودکان است٬لابه لای کتابهای برادر یازده ساله ام دیدم٬تازه متوجه شدم که منظور پدرم ده سال پیش از هدیه کردن آن کتاب به من چه بود...
پ.ن:۱-پنج روز قبل دوباره چند داستان این کتاب را خواندم.هنوز هم برایم تازه و لذت بخش بود٬توصیه می کنم اول بخوانیدش و سپس هدیه اش کنید به کودکی که دوستش می دارید.
۲-به درخواست جناب آقای احمد پور گرامی٬من هم از دوستان عزیز آقایان مرتضی میرزایی ٬ شین.الف.شریفی ٬ علیرضا شیرازی(که امیدورام بهانه ای باشد برای آغاز دوباره ی نوشتن این دوست بزرگوار) و خانم ژاله.ف دعوت می کنم در این حرکت فرهنگی شرکت نمایند.