
دل گرفته.
همیشه می گرفت ، اما...نه اینچنین که این روزها می گیرد.
دائما" به اطراف نگاه می کنم؛ دروغ چرا...برایم قابل درک نیست. نمی دانم این من هستم که سخت در اشتباهم و دارم قصه ی زندگی را غلط می خوانم، یا این جماعت دور و بر؟!
نمی فهمم معنی خیلی از حرکات مردم این اطراف را...چرا این همه به خود ظلم می کنند؟!
بیچاره ها، این همه خرما خورده اند...هنوز نمی دانند روزی باید لباس خاکی را تحویل داد و رفت.
حال فکرش را بکن این همه گرفته باشی و سخت و تنها دلخوشی ات فکر کردن به یکی از سخنرانی های استاد الهی قمشه ای باشد؛ دستی به حافظ ببری...
معاشران گره از زلف یار باز کنید
شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید
حضور خلوت انس است و دوستان جمعند
وان یکاد بخوانید و در فراز کنید
رباب و چنگ ببانگ بلند می گویند
که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید
بجان دوست که غم پرده بر شما ندرد
گر اعتماد بر الطاف کار ساز کنید
میان عاشق و معشوق فرق بسیار است
چو یار ناز نماید ، شما نیاز کنید
نخست موعظه ی پیر صحبت این حرف است
که از مصاحب ناجنس احتراز کنید
هر آنکسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوی من نماز کنید
وگر طلب کند انعامی از شما حافظ
حوالتش به لب یار دلنواز کنید
حال نمی دانی باید بروی وضو بگیری؛ آماده خواندن دو رکعت نماز به نیت ۹/۹۹٪ از اطرافیانت شوی...یا بنشینی و تلاش کنی که همچنان عاشق بمانی...
صبح آخرین چهارشنبه ی سال بود؛ داشتم در دنیای مجازی محیط زیستی ها قدم می زدم که گوشی موبایل شروع کرد به زنگ خوردن...قبل از پاسخ گفتن، به شماره نگاهی انداختم؛دوست و بچه محلی قدیمی بود،از آن آدم هایی که هیچ گاه بی منظور سلام نمی کنند...
-جانم؟
-الو...سلام...خوبی پیام.
-سلام...ممنون تو چه طوری...چه عجب...راه گم کردی؟!!
-مخلصیم داداش...این چه حرفیه...من همیشه به یادتم...شما بی وفایی...کجایی حالا؟
-خونه
-من جلو درتونم...بیا کار واجب دارم باهات...
در حیاط رو که باز کردم دیدم روی گلگیر ماشینش نشسته داره با موبایلش sms بازی می کنه. بعد سلام و احوال پرسی، گفت:یه چیزی آوردم برات...نمی دونم باید چی کارشون کنم...دیشب یه مسافر دربست خورد بهم واسه تجریش( مدتی میشه که راننده تاکسی شده)...یه خانم جوون بود...
گفتم:اینقدر حاشیه نرو...اصل کارت رو بگو...
- تو چقدر عجولی...صبر کن دارم می گم دیگه...خلاصه تو راه سر حرف رو باز کرد...رسیدیم به خونش گفت شما اینجا واستا من برم کرایه رو بیارم...رفت و چند دقیقه بعد با دوتا توله سگ اومد پیشم...کرایه رو که داد گفت:من اینا رو از کسی خریدم...حالا دیگه نمی تونم نگهشون دارم...اینا مال تو اگه می خوای نگه داری،نگه دار.نمی خوای هم بزارشون تو خیابونی...جایی،من دلم نمیاد...
با عجله گفتم: خوب حالا توله سگا کجان؟!!
-همینجا...تو صندوق عقب...دیدم خودم که نمی تونم نگهشون دارم...می خواستم بزارمشون تو خیابون،یه دفه یاد تو افتادم...
حرفش که تمام شد به سمت صندوق عقب ماشین رفت.انتظار داشتم دوتا توله سگ ببینم حداقل در حدود یک ماه...در صندوق رو که باز کرد،گفتم:کو...اینجا که چیزی نیست(به جز یه جعبه ابزار و چنتا خرت و پرت،چیز دیگه ای تو صندوق نبود)گفت:تو اون جعبه ی کفشن(!)...یه جعبه ی کفش با سی و چند سانت طول و ارتفاع حدود پانزده سانت...با خودم گفتم این کوچولوها چقدر باید باشن که تو این جعبه جا شدن.این صحنه واقعا" برای من عجیب بود،اصلا" انتظار چنین منظره ای رو نداشتم...دوتا توله سگ نهایتا" چند روزه توی یک جعبه ی کفش!
یک پاکت شیر و یک ظرف شیر مخصوص کودکان هم کنار جعبه بود...
توله ها رو ازش گرفتم و گفتم خودم یه فکری به حالشون می کنم تو برو به کارت برس،ممنون که آوردیشون.
حالا من بودم و دوتا توله سگ و یه عالم مشکل پیش رو...اگه راک(سگ خودم) نبود یا اگه این همه دوست مختلف نداشتم(حیوانات) شاید می شد نگهشون دارم اما حالا...به هر طریقی بود به صورتی که اهالی منزل متوجه نشن،اونها رو بردم به زیر زمین خانه.چشماشون هنوز باز نشده بود،گوش هاشون هم همینطور،بو می کشیدن و روی زمین می خزیدن.صداشون دقیقا" مثل نوزاد انسان بود...همش با خودم فکر می کردم چه ظالمی بوده اون کسی که اینها رو از مادرشون جدا کرده.
رفتم داخل آشپزخانه تا برای اونها شیر گرم کنم که ماجرا لو رفت...همه فهمیدن داستان از چه قراره...دیگه نمی شد نگهشون داشت.بعد از شیر دادن به توله ها که هر کدوم اندازه ی یک کف دست هم نمی شدن،با بهترین دوستم که از قضا پسر داییم هم هست تماس گرفتم...اومد و توله ها رو با هم بردیم به خانه ی داییم،خوشبختانه شکل و قیافه ی معصومانه ی توله ها و بی دفاع بودنشون مانع از اعتراض هایی که پیشبینی کرده بودیم شد.توله ها که حالا دیگه شده بودن پوما(نر) و پانا(ماده) تو خانه ی دایی موندن.جالب اینکه تمام خانواده بهشون وابسته شدن،حتی خیلی از برنامه هاشون رو بر مبنای پوما و پانا پایه ریزی می کردن.مسافرت عید که کلا" تعطیل شد؛برای عید دیدنی هم یا همراه با خودشون سگها رو تو یه جعبه با خوشون می بردن و یا اصلا" نمی رفتن...هر زمان هم به کمک نیاز بود من رو صدا می کردن...خلاصه پوما و پانا حدود دو ماه پیش ما بودن و چه خاطرات و درس هایی به یادگار برای ما گذاشتن.فرزین(پسر دایی من) می خواست برای همیشه اونها رو پیش خودش نگه داره اما...نشد،داییم مجبور شد سالن زیر خانه اش رو اجاره بده و این شد که مجبور شدیم پوما و پانا رو به دوستی واگذار کنیم.چند روز قبل سگها اینجا رو به مقصد تنکابن ترک کردن تا در ویلایی وظیفه ی خطیر نگهبانی رو به عهده بگیرند...![]()
واقعا" برام لذت بخش بود که دیدم اونها رو کسی بزرگ کرد و نجات داد که نه مدعی حمایت از حیوانات بود و نه نام حامی را یدک می کشید...چه شبها که نخوابید تا هر زمان گرسنه اند شیر برایشان گرم کند و چه زخم زبان هایی که از دوستان و آشنایان نخورد...فرزین نه حامی حیوانات است و نه دوستدار طبیعت.
او یک انسان است...

X:کم کم یاد می گیری آدما می تونن خیلی خیلی بدتر از ظاهرشون باشن.
Y:آدما...نه!
X:انسانیت هم فقط یه کلمه ی خوشگله که نوشته ها رو قشنگ میکنه، مفهومه دیگه ای نداره.زیاد جدیش نگیر.
Y:ولی من فکر می کنم اونو داشته باشم...و نمی خوام از دستش بدم.
X(احتمالا" همراه با تمسخر):نگهش دار واسه خودت...دو دستی بچسبش.
Y:ممنون از نصیحتت؛هیچ وقت ولش نمی کنم...حتی به قیمتای خیلی سنگین...امیدوارم که کمکم کنه بتونم...
X:خدانگهدار
و "y" غرق در باور هاش،حرفای ناگفتش رو برای خودش مرور می کند... انگار اصلا" خوشحال نیست!
پشت به پشت هم روزهای گردشم تو این "لباس خاکی" در حال گذرن٬دیروز برای امروز و امروز برای فرداهایی که پشت سر هم ردیف تا دم حکم آزادی سپید رنگ "کفن" نامی ایستادند.
به پشت سر نگاه می اندازم٬کودکی را می بینم که موفق شده دیروزها را به فردا برساند و بزرگ شود در عین کودکی...حال امروز نمی دانم...باید خوشحال باشم از اینکه نگذاشته کودکی اش قربانی تکاملش به سمت فردا شود٬یا نگران؟!!
به دور و بر نگاه می اندازم٬موجودی می بینم در آستانه ی جوانی که دارد با سرعت به تمام تصورات ذهنی کودکی های خود٬از جوانیش می رسد.محیط زیست را دوست دارد٬فلسفه را٬ادبیات٬موجودات زنده را بیشتر و عاشق خیلی چیزهاست٬کوه و عظمتش٬دریا و آرامشش٬زندگی و جریانش٬آسمان و شبهایش٬برکه و سکونش٬رودخانه و حرکتش و راستش این اواخر درگیر "عشق" از جنس دیگریست٬همان که به شوقش چند روز است سخت به در و دیوار می کوبد...
در عوالم تنهایی خود سرگردان است تا مگر بتواند به بخش متافیزیکی وجود خود نیم نگاهی بیاندازد.می کوشد بیاندیشد٬چون هست!
نه به دنبال "خوشبختی" است و نه می خواهد خوشبخت شود.خوشحال است که می داند خوشبختی چیزی به جز "حماقت"٬چشم بستن بر حقایق نیست...
وقتی در چشمان یک سگ٬خدا را می بیند٬شاد می شود و از اینکه بر خلاف خیلی٬باور دارد این کفر نیست٬شادتر...
لذت می برد که می داند٬این همه هست و هیچ نیست...
به روبرو نگاه می کنم٬می بینم فردا ها را که حریصانه صف بسته اند پشت فرداهای دیگر٬منتظر ایستاده اند بگیرند خیلی چیزها را و من دارم نگاهشان می کنم٬باید چهره هایشان "خوب" در خاطرم نقش ببندد٬نباید راه گریزی برایشان بگذارم...چه بخواهند٬چه نه...حقم را از آنان خواهم گرفت...همانهایی که می دانم ٬برای تکامل خود واقعی من مانند نوش دارویی گوارایند٬همان هایی که به تن کردن لباس سپید آزادی را پس از فرداها برایم لذت بخش خواهد کرد و چه خوب است٬به چشم آنانی که "پرواز" را نمی فهمند٬هر چه "بالاتر" می روی..."کوچکتر" می شوی.

چند روز پیش از طرف دوست و سرور عزیز جناب احمد پور٬دعوت شدم به حرکتی فرهنگی که لباس سبز به تن کرده;به رسم این حرکت به بهانه ی بیست و دومین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران٬باید یک کتاب معرفی کنم.
من با اینکه برخی عقیده دارند هر کتابی ارزش یکبار خواندن را دارد کاملا" مخالفم.آخر آنقدر کتاب خوب وجود دارد که عمر ما به اندازه ی خواندن نیمی از آنها هم قد نخواهد داد٬حتی این تفکر را هم مدیون کتابی هستم که سالها پیش خواندم.همانی که قرار است شما را تشویق به دیدارش کنم٫البته این کتاب برای شما نوشته نشده است.کتابیست برای کودکان٬گرچه بسیاری از بزرگسالان هم از خواندنش لذت خواهند برد.این کتاب همان است که با داستانهایش بزرگ شدم و فکر کردن آموختم٬توانستم زندگی را خیلی خوب لمس کنم.خواندن همین کتاب بود که باعث شد از سیزده سالگی خواندن مثنوی مولانا جلال الدین برایم لذت بخش شود٬شاهنامه بخوانم٬با شیخ اجل و لسان الغیب آشنا شوم و منطق الطیر عطار نیشابوری را دوست بدارم.چهارده ساله بودم که با ناباوری پدرم توانستم رمان جنگ و صلح تولستوی را تمام کنم.به راحتی می توانستم فاصله ی خود را با همسالانم ببینم;زمانی که آنان به فکر دعوای آخر زنگ مدرسه بودند و نهایت کتاب خوانیشان به گروه سنی ب ختم می شد٬من مثنوی معنوی می خواندم و وقتی در دوره ی راهنمایی مثل مترسک پشت سر معلم دینی٬در نمازخانه ی مدرسه دولا راست می شدند و برای یکدیگر شکلک در می آوردند٬همیشه چند نمره از امتحان دینی من برای شرکت نکردن در لوده گی آنها کم می شد.تمام اینها را از کتاب داستانی داشتم٬کودکانه که در عین شیرینی تلخ هم هست٬خواننده اش را به فکر وا می دارد تا بفهمد...خوب این داستان چه پیامی داشت یا مثلا" فلان جمله منظورش چیست و بسیاری سوالات از این دست که کودک را در زمان به جلو می راند;همان کاری که با پیام ده ساله کزد٬با تمام کودکانی که به داستانهایش فکر کنند خواهد نمود.کودک ده ساله ی ما با داستانهای این کتاب زندگی کرد.با داستان ماهی سیاه کوچولو٬سفر کرد به درون آزادی و آزادگی و دانست که بزرگترهای دور و برش آنقدرها هم بزرگ نیستند٬دانست زندگی خیلی فراتر از زنده بودن است! با داستان بی نامی از این کتاب به فکر فرو رفت و بلاخره عمیقا" درک کرد٬همین چند صفحه ی اندک چه چیزها که به او می گوید.با داستانهای تلخون ٬ افسانه ی محبت ٬ دو گربه روی شیروانی ٬ کچل کفتر باز ٬ پسرک لبو فروش٬قصه ی آه ٬اولدوز و کلاغها ٬ اولدوز و عروسک سخنگو ٬ ۲۴ ساعت در خواب و بیداری...چه ها آموخت و چه صحنه هایی که دید...و بلاخره کودکمان شد جوانی در آستانه ی بیست سالگی که بسیار بیش از عمرش زندگی کرده است.کاش صمد بهرنگی هنوز زنده بود تا ببیند حاصل آرمانهایش را٬ببیند که همه بچه هایی که او دوستشان داشت٬با خواندن داستانهایش همانی شده اند که می خواست.ماه پیش٬کتاب مجموعه داستانهای صمد بهرنگی را که شامل ۲۳ داستان برای کودکان است٬لابه لای کتابهای برادر یازده ساله ام دیدم٬تازه متوجه شدم که منظور پدرم ده سال پیش از هدیه کردن آن کتاب به من چه بود...
پ.ن:۱-پنج روز قبل دوباره چند داستان این کتاب را خواندم.هنوز هم برایم تازه و لذت بخش بود٬توصیه می کنم اول بخوانیدش و سپس هدیه اش کنید به کودکی که دوستش می دارید.
۲-به درخواست جناب آقای احمد پور گرامی٬من هم از دوستان عزیز آقایان مرتضی میرزایی ٬ شین.الف.شریفی ٬ علیرضا شیرازی(که امیدورام بهانه ای باشد برای آغاز دوباره ی نوشتن این دوست بزرگوار) و خانم ژاله.ف دعوت می کنم در این حرکت فرهنگی شرکت نمایند.
روز جهانی زمین(همان روز زمین پاک تقویم های ما!)
برگرفته از سایت سیمرغ
ولی حقیقا" آمد تا همین ها را بگوید؟!!
لطفا" مثل من٬دقیقه ای به این موضوع فکر کنید...
دیروز٬لحظه ی تحویل سال شبکه ی BBCفارسی رو می دیدم و دیدم پیام تبریک باراک اوباما رو به ملت کشورم٬با سیاسی بودن یا نبودنش هم فعلا" کاری ندارم.اون لحظه ای که شعر سعدی رو خواند٬بنی آدم اعضای یک پیکرند که در آفرینش ز یک گوهرند و همینطور آخر متن سخنرانیش که گفت and eyde shoma mobarak احساس غرور و احترامی بهم دست داد که وصف ناپذیر بود.(ترجمه ی کامل متن سخنرانی رو می تونید در دور روزگاران مشاهده کنید)
البته بماند که تمام اخبار های دیروز رو دنبال کردم و ندیدم که متن تبریک از شبکه های داخلی پخش بشه و این هم بماند که لحظاتی پیش شنیدم و دیدم آقای خامنه ای در سحنرانیی در مشهد دقیقا" بر ضد آمریکا چه ها که نگفت!
ارادتمند و کوچک شما
خوشبختانه مدتهاست که راهمان مشخص شده و می دانیم هدفمان چیست.قدم در راه گذاشته ایم٬ما طرفداران طبیعت و هرآنچه آن را شامل می شود هستیم"حداقل به زبان اینگونه می آوریم".بسیاریم در این راه٬بسیاران اندک که هر کدام با تمام افکار متفاوتمان نهایتاْ به یک هدف خیره مانده ایم٬حفاظت از طبیعت رو به خاموشی و یا اگر دقیق تر شویم حفاظت از آفرینش!اما حقیقتاْ تا به حال در این راه چگونه قدم برداشته ایم؟!!بر سر همین یک راه که قرار است مستقیم به هدف برسد٬چند دسته شده ایم؟عده ای خود را دوستدار حیوانات دانسته اند و دیگر هیچ!عده ای هم شده اند طرفدار طبیعت و البته کم نیست تعداد آنهایی که این دو را یک می دانند.دسته ای به نام حمایت شده اند دلال حیوانات٬عده ای سفسطه باف قهار برای به خاک مالاندن گروهی دیگر و بسیاری که رفتارشان آنقدر بچه گانه شده است که عده ی قبل می توانند بسیار سهل به آنان برچسبی به نام سانتیمانتالیسم بچسبانند و سخنان و اعمالشان را جوک تلقی کنند.یکی می شود پرنده نگر٬دیگری شکارچی و دو دیگر دلسوز و غمخوار سگان و گربه های ولگرد که ای وای فصل سرماست نکند موجودی از سرما تلف شود!پرنده نگر و شکارچی(جدا از نفس عمل البته) هر کدام خدا تومان پول خرج می کنند تا به فلان جای دست نیافتنی در فلان استان بروند تا بتوانند به پرنده ی کمیابی و به حیوانی(به قول خودشان شکار!)دست یابند و هر دو در اکثریت موارد خود را حامی سر سخت طبیعت می دانند.در صورتی که کجای این کار حمایت است؟!!اولی می بیند و عکس می گیرد تا بماند برای آیندگانی که قرار است پرنده ای برایشان باقی نماند و دومی می خواهد خود را باغبان جهان هستی جلوه دهد!با این همه انرژی٬وقت و پول نمی شود کاری کرد که آن پرنده برای آیندگان باقی بماند و همچنین باغبانان اصلی طبیعت(حیوانات گوشتخوار)حمایت شوند؟!!یک دوست گیاهخوار می شود٬می گوید هر که گیاه خوار نیست طرفدار طبیعت هم نیست و بقیه را به باد انتقاد می گیرد.یکی دیگر در گوشه ای آرام به نام حیوانات خودکشی می کند!!!دوستان باید قبول کرد که ما مقصد را فراموش کرده ایم.جاده همان است که باید باشد٬اما به جای حرکت برای رسیدن داریم آن را تزئین می کنیم.ما جاده را هدف کرده ایم٬گلکاری و آسفالت می کنیم٬روی آن کار می کنیم٬جاده پرست شده ایم٬معتقد به جاده شده ایم٬آنرا دوست می داریم٬بدان عشق می ورزیم٬تا چشممان به آن می افتد از شور هیجان به گریه می افتیم٬با هر که چپ به آن نگاه کند می جنگیم٬تمام وقت و پولمان را صرف تعمیر آن می کنیم٬بر رویش می نشینیم و کیف می کنیم و همیشه از آن گفتگو می کنیم...عاقبت چه خواهیم شد؟گمراه!بله٬همین صراط مستقیم و حقیقی است که ما را از هدف باز می دارد!در این راه گم شده ایم و چه بد هم.آنهایی هم که هنوز گم نشده اند...عده ی زیادی در جاده بساط پیک نیک پهن کرده٬نشسته اند و دارند از آب و هوا لذت می برند٬عده ای دیگر سینه خیز دارند حرکت می کنند٬یکی دارد با کنار دستی اش در مورد جاده صحبت می کند و یکی سوت زنان٬آرام در حرکت است.دوستی هم مانند من اصلاْ در باغ نیست!بیرون گود در حال تماشاست و هر از گاهی داد تشویق بر کسی می زند و چه اندکند آنانی که دوان دوان بر جاده قدم می گذارند.
پی نوشت:تنها دلیل آوردن این متن در وبلاگ آن بود که از بارهای سنگین فکری ام مقداری کم شود و هیچ قصد جسارت و انتقادی از دوستان عزیز نداشته و ندارم چرا که"رطب خورده٬منع رطب چون کند" ولی امیدوارم که به یاد آوریم٬برای راه نبوده که بر راهیم...ارادتمند و کوچک شما
در باب پانزدهمین روز از آخرین ماه سال مطلب بسیار است و به قولی سخن هر چه بوده همه گفته اند.
اما حقیقتاْ چند تن از ما می دانیم که اصلا درخت را چگونه باید کاشت؟!
تا چند ماه پیش استنباط شخصی خودم از کاشت درخت به حفر گودالی متناسب با اندازه ریشه آن٬قرار دادن ریشه ها درونش٬پر کردن گودال با خاک و آبیاری پس از آن محدود می شد که به مدد شرکت در دوره های آموزشی سازمان فنی و حرفه ای کشور توانستم اطلاعاتی(هر چند ناکافی و ناقص)در این زمینه بدست آورم که امیدورام برای شما دوست عزیز نیز مفید واقع شود تا با به کار بستنشان نه تنها به کاشت یک درخت بپردازید بلکه از روز اول کاشت٬زندگی آینده نهالتان را نیز تضمین نمایید.
بهترین و مناسبترین زمان کاشت نهال اواسط بهمن تا اواسط اسفند ماه است٬که تاریخ روز درختکاری دقیقا به همین موضوع اشاره دارد؛اولين قدم٬مرحله ي گودبرداري يا همان حفر گودال براي كاشت گياه است كه به صورت اصولي و علمي اين عمل بايد حدود پنج ماه قبل از فصل كاشت يعني اواسط شهريور تا اواسط آبان ماه انجام شود تا با تاثيرات محيطي بستر مناسبتري براي رشد و نمو نهال حاصل شود٬كه اين مسئله در روز درختكاري خيلي مورد توجه نيست.از اين نكته كه بگذريم گودبرداري كاري بيش از كندن صرف زمين به اندازه ي ريشه ي نهال است و به طور حتم در اكثر موارد رعايت نمي شود؛عمق گودال بايد در حدود ۷۰-۸۰ سانت باشد و قطر آن به نسبت اندازه ريشه نهال در نظر گرفته شود.خاك ۲۰ سانت اول(خاك سطح الارض) را در كناري انباشته كرده و مابقي خاك(خاك تحت الارض) را در طرفي ديگر جداگانه انباشته مي كنيم.
قدم دوم مرحله ي كاشت نهال است،كه خود شامل سه بخش مي شود.
۱-هرس ريشه:۱۵ تا ۲۰ سانت از نوك ريشه ي اصلي را قطع مي كنيم(ريشه ی اصلي همان ريشه اي است كه در امتداد تنه نهال به طور مستقيم ديده مي شود).اين عمل براي تحريك نهال به ريشه زايي بيشتر انجام مي گيرد.
۲-پراليناژ:۲۰۰ ليتر آب ٬ ۱۰ كيلو خاك رس ٬ ۳ كيلو كود دامي تازه و مقدار ۳۰۰ گرم از سموم قارچ كش را با هم مخلوط كرده و ريشه ی نهالها را قبل از كاشت و پس از هرس ريشه درون اين محلول قرار مي دهيم؛تا هم گياه را بيشتر تحريك به رويش و هم از دچار شدن به بيماري هاي قارچي جلوگيري كنيم.البته اين عمل تنها در احداث باغ و باغچه اهميت داشته و در روز درختكاري نه امكاناتش موجود است و نه نيازش احساس مي شود چرا كه گياهان كاشته شده در اين روز عموماْ از انواع مقاوم مانند كاجها مي باشند.
۳-كاشت:در اين مرحله خاك سطح الارض را كه در كناري انباشته بوديم به كف گودال ريخته و سپس گودال را با مقداري از خاك تحت الارض(در شرايط مناسب بايد به نسبت ۱به ۱ كود دامي پوسيده٬ماسه و خاك تحت الارض را با هم مخلوط و پس از آن به كار برد.) تا يك سوم پر مي كنيم و سپس با لگد كردن آن را هواگيري(فشردن خاك به طوري كه هواي به دام افتاده در ميان ذرات آن خارج شود) كرده و مجدداْ يك سوم خاك ريخته٬هواگيري مي كنيم؛پس از اين مراحل نهال را در وسط گودال كاشته،اطرافش را از خاك پر نموده و با اضافه ي خاك دور آن ديواره اي كوتاه ايجا كرده،خوب آبياري مي كنيم.
نكته بسيار مهم در كاشت نهال آن است كه هيچگاه نبايد طوقه نهال(نزديك ترين قسمت از تنه ي نهال به نقطه ي رويش اولين انشعابات ريشه)را در زير خاك قرار داد.قرار گيري طوقه در زير خاك باعث بيماري هاي پوسيدگي و نابودي نهال در آينده ي نزديك خواهد شد.
نكته ديگر آنكه قبل از كاشت كامل بايد حالت نهال را با جهت وزش باد منطقه مطابقت دهيم تا بر اثر وزشهاي سنگين به نهال آسيبي نرسد كه البته اين موضوع در محيط هاي شهري خيلي مهم نيست.
به اميد اينكه خواندن متن فوق توانسته باشد به دانسته هاي شما دوست عزيز و سلامتي درختانتان بيافزايد![]()
ارادتمند و كوچك شما
اگر هنوز نخوانده اید بخوانید٬ دیده بان حیوانات ایران و دیده بان کوهستان را تا ببینید سر حد رذالت انسانی یک موجود به چه میزان است٬ البته با خواندن خبری اینچنین خوشحال هم شدم چرا که در کمال ناباوری دیدم نیروی انتظامی کشورمان برای حیوانات هم حقی قائل است و دادگاهی هست که مجرمی با جرمی چنین بیمار گونه را محکوم می کند.راستش از حکم تعلیقی هم ناراحت نشدم اتفاقا بهتر آنکه به دست ۵۰ ضربه شلاق قصاص نشود.
او که همیشه ناظر است٬مطمئنا قصاصی در خور تر در نظر دارد.
خودم تا به حال چند نمونه دیده و شنیده ام که او خود موجودات اینچنین را چگونه قصاص می کند. نمونه ها کم نیستند٬ماشاالله کشورمان از حیث اینگونه موجودات بیمار کمبودی ندارد به هر سوی که می نگری براحتی وجودشان را احساس می کنی.دو موردی که در زیر می خوانید را خود با چشم دیدم...
مدتی قبل با دوستی آشنا شدم که قسمتی از صورت٬دست راست و همینطور قسمتهای دیگری از بدنش اثر سوختگی به وضوح قابل رویت بود.مدتی که از دوستیمان گذشت٬جویای دلیل سوختگی ها شدم با کمی خجالت بالاخره گفت:پدرم انبار علوفه بزرگی داشت٬چند موش در انبار لانه کرده بودند و هر تله یا دارویی برای کشتنشان استفاده می کردیم جواب نمی داد.روزی یکی از موشها را به دام انداختم و برای اینکه با دوستان تفریح(!)کنیم و همینطور برای اینکه درس عبرتی باشد برای دیگر موشها(!)٬موش بیچاره را درون پیت نفت فرو برده و پس از آتش زدن در محوطه رها کردیم و به تماشا مشغول شدیم.تا اینجای ماجرا را که تعریف کرد از خشم سرخ شده بودم٬گویا خودش متوجه شد و گفت:ببخشید ناراحتت کردم. من هم که می دیدم خودش از کاری که کرده بسیار پشیمان است گفتم خوب حالا ربطش با سوختن بدنت چیه.گفت:موش آتش گرفته با سرعت دوید به سمت داخل انبار که ما یادمان رفته بود درش را ببندیم و تمام انبار آتش گرفت٬هر طور تلاش کردیم آتش را خاموش کنیم نشد و کل انبار در آتش سوخت.من هم اینطور سوختم٬برادر و یکی از دوستانم هم همینطور شد.
دوستی دیگر دارم که بدبختی در زندگی اش بیداد می کند.به هر کاری که دست می زند نا موفق است و دچار افسردگی کاملا مشهودیست٬از همه کناره گیری می کند و کلا از اجتماع فراری است و از همه بد تر پای راستش در یک سانحه رانندگی لنگ شده است.همسایه مان بودند و از کودکی با هم دوست بودیم٬هیچوقت اینگونه نبود همیشه شاد و سر زنده بود. از۲ یا ۳ سال پیش اوضاعش به هم ریخت الان هم مدتی است خبری از او و خانواده اش ندارم.خودش نمی داند دلیل این بدبختی چیست اما من به خوبی می دانم به خودش هم گفتم٬خندید و گفت:برو توام دلت خوش ها.چند سال پیش برای خنده و تفریح(به قول خودش و کسانی که با او بودند) به جوجه مرغی چند روزه نوعی ماده منفجره(از همان هایی که چهارشنبه های آخر سال را تبدیل به خاطرات تلخ می کنند)بسته و در حمام خانه جوجه را ترکانده بودند.(!)
این جهان کوه است و فعل ما ندا بازگردد این نداها را صدا(مولانا)
می بینید دوستان٬
او همیشه ناظر است
همراه با پيشرفتهاي بشر و رسيدن به خودكفايي غذايي(از منظر توليدات گياهي و حيواني) آرام آرام شكار براي گوشت معناي حقيقي خود را از دست داد و كم كم مقوله شكار با نقدهايي از طرف سازمانها و حتي عموم مردم به دلايل گوناگون از جمله كم شدن تعداد وحوش مواجه شد.از آنجا كه شكار براي تفريح در اكثر نقاط جهان در حال به زير سوال رفتن بود،شكار گران بر آن شدند تا به نوعي جديد و رنگ و بويي عوام فريبتر ظاهر شوند تا بعلاوه ارضا شدن هوسشان بتوانند افكار عموم را هم با خود همراه سازند.اين بود كه شكار ورزشي يا همان تروفه به ارمغان آمد و متاسفانه اين نوع شكارگران توجيهاتشان آنقدر زيبا و عوام فريب بود كه در اكثر موارد توانستند عموم را با خود هم سو و هم صدا نمايند وآنچنان تعريفي از شكار عرضه كردند كه نه تنها ديگر مهاجم به طبيعت طلقي نشوند بلكه عده كثيري هم ايشان را مدافعان جان باخته طبيعت قلمداد كنند!
شكار ورزشي(تروفه)بر اساس تعريفي،شكار حيوانات نر،پير وسالخورده است كه در راستاي اين امر سازمانهاي متعددي در جهان تشكيل شده و به ركوردگيري و ثبت بهترين شكارها(سن،زيبايي و ...)در كتابها،اهداي جوايز و مدال و ديپلم به اين قبيل شكارگران مي كنند كه از مهمترين اين سازمانها مي توان به ROWLAND-WARDSبا بيش از 125 سال سابقه اشاره كرد كه هر چهار سال يكبار آمار برترين هاي شكار پنج قاره را در كتابي چاپ مي كند و نيز انجمن CIC و بون اند كراكت و نيز كاپ معروف ودربي در آمريكا كه هر چند سال يكبار به برترين شكارگر اهدا ميكنند.(مجله شكار/شماره 8/صفحه64)
گفته ميشود اين سازمانها در راستاي ممانعت از شكار حيوانات ماده و نرهاي جوان ويا تعداد كشي دست به چنين اقداماتي مي زنند،حال جاي پرسش وجود دارد كه آيا كساني جز شكارگران اين سازمانها را بنيان نهاده اند؟!
شكارگران ميگويند كه اين نوع شكار به جهت حفاظت از حيوانات ماده و نيز نرهاي جوان كه داراي قابليت باروري بالا و در نتيجه حفظ نسل هستند انجام ميگيرد،چرا كه حيوانات نر سال خورده علاوه بر آن كه خود قابليت باروري كافي ندارند،به علت وجود شاخ هاي بزرگ و سنگين و استفاده از آنها جهت منازعه بر سر ماده ها مانع جفت گيري نرهاي جوان با شاخ هاي كوچك و قابليت باروري بالا با ژني قوي و سالم مي شوند و لذا شكار آنها علاوه بر تحصيل تروفه اي ارزشمند توسط شكارچي و حفظ آثار طبيعي ملي(!) حكم هرس گياهان اضافي،پير و غير بارور توسط باغبان در باغ را دارد(مجله شكار/شماره 8/صفحه65)
شايد اين جملات در نظر اول بسيار مقبول بيايد اما،همين چند سطر كافيست تا توجيهي باشد براي جمعيت رو به انقراض گوشتخواران بزرگ ايران،در واقع انسان با شكار،ناخواسته تبديل به رقيب اصلي صاحبان اولين حلقه از زنجيره غذايي كه همانا حيوانات گوشتخوارند مي شود و در طول تاريخ نيز ثابت شده است كه هيچ حيواني قدرت رقابت با انسان دوپا را نداشته و نخواهد داشت.
آن كل،قوچ يا گوزن پيري كه قرار است با شليك گلوله يك شكارگر هرس شود،در واقع سهم پلنگيست كه خداوند باغباني كوه و جنگل را در فطرتش نهاده است و همه مي دانيم كه اولين گزينه غذايي براي حيوان گوشتخوار پيرترين و آسيب پذير ترين عضو گله محسوب مي شود.
آن قوچ نر سالخورده شايد شاخهاي مهيبي داشته باسد كه نرهاي جوان را بترساند اما در عوض به چالاكي جوانان توان گريز ندارد و حيوان گوشتخوار اين موضوع را خيلي بهتر از من و شما درك ميكند!
مشكل اصلي اين است كه در اكثر موارد به پيش پاي خود مي نگريم و اصلا به چشمانمان زحمت نگاهي دقيق را نمي دهيم؛ما شايد با شليك گلوله به پير ترين عضو گله كل ها در نظر نخست به گله خدمت كنيم اما با نگاهي موشكافانه تر در مي يابيم ،اين عمل نه تنها خدمت نيست بلكه مصادف است با زدن زخمي جبران ناپذير و نابخشودني بر پيكر جمعيت پلنگان و يوزانمان!
پايا همان يوز قلاده گذاري شده اي كه مرداد ماه سال گذشته در درگيري با پلنگ كشته شد،آيا به دليل كمبود منابع غذايي نمرد؟!
مگر نه اين است كه در طبيعت يوز سعي مي كند از چشم پلنگ دور بماند(به دليل اندامي كوچكتر و نيروي بدني كمتر) با اين حال پايا آنقدر از گرسنگي به تنگ آمده بود كه خطر مبارزه با پلنگ را براي تكه اي گوشت به جان خريد! اين به چه معناست؟!
حال ما بر سر و صورتمان مي كوبيم كه اي واي يوز و پلنگمان در حال انقراضند.آيا نبايد به جاي قلاده گذاري به فكر ازدياد غذايشان باشيم؟
همان كل پيري كه دوستان شكارگرمان به بهانه شكار تروفه مي گويند شاخه اي خشك است كه بايد با گلوله هرسش كنند،آيا يكي از همان شاخه هاي خشك نمي توانست جان پايا را حفظ كند؟!
حال تصميم با شما خواننده عزيز است كه شكار(تروفه يا غير آن)را مدافع طبيعت بدانيد يا مهاجمش!
ارادتمند و كوچك شما
پينوشت:
1-نيت از اين متن خرده گيري و ايضاً طرح پيشنهاد براي حفاظت از يوز نبوده و نيست،چرا كه دوستان خود بهتر از من مي دانند كه چه بايد كرد،اما آوردن اين نكات براي دوستاني كه شكار تروفه را راهي براي كمك به محيط زيست كشورمان به حساب مي آورند لازم به نظر مي رسيد.
2-اصلاً ميلي براي نوشتن دوباره متني راجع به شكار نداشتم چرا كه اگر مثنوي هفتاد من كاغذ هم از بدي هاي شكار و توجيهات منطقي بر ضد شكار بياوريم،شكارگران همچنان راه خويش را خواهند رفت و بدان دليل آنقدر توجيهات زيبايي براي ارضاي هوس خود گرد آورده اند كه سخنان خود را به سان الفاظي آسماني طلقي كرده و هر گونه نقدي بر ايشان هر چند هم منطقي باشد باعث جبهه گيري و نارضايتي آن دوستان مي گردد.اما ديدن عكس العمل دوستي نسبت به مسئله شكار باعث شد مجدداً و تنها براي توجيه ايشان متن حاضر را(همراه با كاستي هاي فراوانش كه به بزرگي خود خواهيد بخشيد) به رشته تحرير در آورم.
با نگاهي به لينكهاي ورودي وبلاگ متوجه شدم اكثريت بازديدها از طريق جستجوي كلمه هاي زمين پاك،روز زمين پاك،حتي جمله سوالي در روز زمين پاك چه بايد كرد؟ و از اين دست كلمات با استفاده از موتورهاي جستجوگر به سمت اين وبلاگ كشانده شده اند؛لذا قرار است براي اطلاع رساني به بازديد كنندگاني كه اين روزها به دنبال اطلاعات به وبلاگ زمين پاك مي آيند از اين پس بيشتر بر اطلاع رساني و آگاه سازي بازديدكنندگان عزيز تمركز شود تا مگر گامي باشد به سوي توجه بيشتر اقشار مردم به موضوع حفاظت و حراست از محيط زيست كه همانا تاثير مستقيم در سلامت و زندگي جامعه بشري دارد،در اين راستا اولين مطلب را براي تعريف روز زمين پاك مناسب ديدم.
روز جهاني زمين پاك CLEAN EARTH INTERNATIONAL DAY
اگر نگاهي به تقويم بياندازيم در توضيح روز دوم ارديبهشت ماه درج شده است:تاسيس سپاه پاسداران جمهوري اسلامي.سالروز اعلام انقلاب فرهنگي.و در آخر روز زمين پاك،كه در تقويم ميلادي مصادف است با بيست و دوم آوريل.اين روز را در بيشتر كشورهاي جهان قدر مي نهند و تلاش مي كنند تا عموم مردم را براي زندگي مناسبتر بر پايه حراست از محيط زيست خويش ترغيب نمايند،حال آنكه جاي اينگونه فعاليتها در كشورمان نمي گويم كاملاً خاليست اما كمبودش به شدت احساس مي شود؛به طوري كه تعريف درستي از اين روز در بين عموم مردم ايجاد نشده است و حتي سازمان محيط زيست كشورمان نيز اين روز را آنچنان كه بايد قدر ندانسته و سعي چشمگيري در جهت روشن سازي افكار عمومي در رابطه با اين روز و اعمالي كه مي توان با انجامشان بيش از پيش در راستاي حفاظت از محيط زيست گام نهاد نمي كنند.متن پيش رو بر گرفته از كتابچه ايست آموزشي كه اداره كل حفاظت محيط زيست استان خوزستان آن را در سال 1383 به مناسبت روز زمين پاك به چاپ رسانده است.
مقدمه:
محيط زيست هديه و موهبتي الهيست كه حفاظت از آن نخستين وظيفه بشر و شايد مهمترين رسالت انسان باشد.(كه البته اين رسالت مدتهاست از ميان رفته است!)محيط زيست سالم نه تنها به سلامت انسان كمك مي كند بلكه امكان بهره برداري مناسب از مواهب الهي موجود در آن براي رفع نيازهاي بشري را فراهم مي سازد.انسان به هوا و غذاي سالم و محيط پاك براي زندگي،نياز مبرم دارد.بسياري از بيماريهاي همه گير،ناشي از آلودگي هاي زيست محيطي است كه كمتر مورد توجه قرار گرفته است.آب،خاك و هواي آلوده،محصول آلوده و ناسالم عرضه مي كند و انسان با مصرف مواد غذايي آلوده،بيمار خواهد شد و لاجرم مي بايد هزينه هاي بهداشتي-درماني را تقبل نمايد(البته اين كمترين خسارتيست كه با بي توجهي به محيط زيست گريبان گير نسل بشر مي شود،شايد اگر همان گونه كه تا به حال در طول تاريخ عمل كرده ايم پيش رويم ديگر زميني براي نسلهاي بعد،يا شايد نسل بعدي براي زمين باقي نماند!).
محدوديت منابع:
مهمترين معضل قرن حاضر محدود بودن منابع موجود در طبيعت مي باشد.نيازهاي اساسي ميلياردها انسان بر روي كره خاكي وابسته به آب،خاك،پوشش گياهي،ذخاير دريايي،معادن و ديگر منابع موجود در اين سياره است كه بخشي از اين منابع،مانند معادن،پايان پذير و غير قابل جايگزين مي باشد.منابع طبيعي قابل تجديد مانند جنگلها،مراتع،ذخاير دريايي و نظاير آن نيز از يك سو به علت بهره برداري بي رويه(كه همچنان نيز ادامه دارد)و از سوي ديگر به سبب نيازهاي روز افزون جهاني فرصت لازم را براي احياء و رسيدن به بهره وري نمي يابند.
تعاريف و تقسيم بنديهاي پسماندها:
پسماند به مواد جامد و يا مايعي گفته مي شود كه به طور مستقيم يا غير مستقيم حاصل فعاليت انسان بوده و زائد تلقي مي شود.پسماندها به پنج گروه تقسيم مي شوند:
الف-پسماندهاي شهري:به پسماندهايي گفته مي شود كه به طور معمول از فعاليت هاي روزمره انسانها در شهرها و خارج از شهرها توليد مي شود،از اين قبيل مي توان به زباله هاي خانگي،زباله هاي ناشي از فعاليت هاي ساختماني،نخاله هاي ساختماني و...اشاره كرد.
ب-پسماندهاي بيمارستاني:به پسماندهاي عفوني و زيان آور بيمارستانها،مراكز بهداشتي،درماني و آزمايشگاههاي تشخيص طبي و ساير مراكز مشابه گفته مي شود.ساير پسماندها از قبيل پسماندهاي غذايي،فيلم ها و داروهاي راديولوژي و مشابه از شمول اين تعريف خارج است.
ج-پسماندهاي ويژه:به پسماندهايي گفته مي شود كه به دليل دارا بودن حداقل يكي از خواص خطر ناك از قبيل:سمي بودن،بيماري زايي،قابليت انفجار يا اشتعال،خورندگي و مشابه آن،نياز به مراقبت ويژه داشته باشند(از خطرناكترين اين زباله ها مي توان به زباله هاي هسته اي كه حاصل فعاليت نيروگاههاي هسته و به نوعي مواد راديو اكتيوي مصرف شده است اشاره كرد).
د-پسماندهاي كشاورزي:به پسماندهاي ناشي از فعاليتهاي توليدي در بخش كشاورزي گفته مي شود.از قبيل:فضولات،لاشه ي حيوانات(دام،طيور و آبزيان)،محصولات كشاورزي فاسد يا غير قابل مصرف.
ه-پسماندهاي صنعتي:به پسماندهاي ناشي از فعاليتهاي صنعتي،معدني و پسماندهاي پالايشگاهي ،نيروگاهي و امثال آن گفته مي شود. از قبيل براده ها، سرريزها و لجن هاي صنعتي.
بازيافت زباله:
بازيافت يا بازگردش انرژي و مواد مي تواند دگرگوني و تحول آنچنان شگرفي را در به ارمغان آورد كه نه تنها ظرفيت كره زمين را براي همه زيستمندان و از جمله انسان بالا برد،بلكه روشي خردمندانه و همگام با طبيعت نيز باشد . زيرا به نظر مي رسد مهمترين عامل محدود كننده جمعيت ها در طي قرون گذشته، منابع و دستيابي به آن بوده،در صورتي كه فرآيند بازيافت اين عامل كنترل كننده را از پيش پاي انسان برداشته و استفاده از منابع محدود كره زمين را با چرخش و بازچرخش ماده و انرژي و بدون تاثير مخرب و پيامدهاي ناگوار زيست محيطي تا ابد تداوم خواهد بخشيد. با افزايش جمعيت جهان و گسترش صنايع، استفاده انسان از مواد مصرفي رو به افزايش گذاشته و متعاقب آن ازدياد ضايعات و پسماندهاي جامد و نيز آلودگي محيط زيست را به دنبال داشته است كه اين امر نيز آينده سياره زمين را به مخاطره انداخته،به طوري كه بازيافت مواد يكي از مهمترين اركان براي جلوگيري از زوال مواد و منابع تجديد پذير و تجديد ناپذير محصوب مي شود.در كشور ما بازيافت مواد،افزون بر جنبه هاي اقتصادي،ريشه در فرهنگ اصيل و دستورهاي مذهبي نيز دارد.بزرگان ما نيز همواره بر اجتناب از اسراف تاكيد كرده اند.
بسياري از مواد مصرفي،مثل آلومينيوم و پلاستيك اگر بازيافت نشوند تا صدها سال در طبيعت باقي مي مانند.به عنوان مثال براي توليد هر تن آلومينيوم چهارصد تن سنگ معدن و هفت تن زغال سنگ و قير مصرف مي شود.به عبارت ديگر با دور انداختن يك قوطي آلومينيومي مثل اين است كه ۲/۵ ليتر بنزين را دور ريخته باشيم. ويا اينكه با بازيافت ۱ كيلو گرم شيشه مي توان ۱۱۰۰ كيلو كالري انرژي صرفه جويي كرد.
اهميت باز يافت كاغذ:
مصرف سرانه كاغذ يكي از شاخص هاي توسعه اقتصادي تلقي مي شود.با وجود گسترش رايانه هاي شخصي در سراسر جهان،كه خود مي تواند بر مصرف كاغذ اثر به سزايي داشته باشد،اما هنوز هم ميزان مصرف كاغذ يكي از معيارهاي عمده ارزيابي توسعه اقتصادي جوامع تلقي مي گردد.سطح پوشش جنگلي در بسياري از كشورهاي در حال توسعه(از جمله ايران)در دو دهه اخير به شدت كاهش يافته و اين در حاليست كه به عقيده كارشناسان،جنگل،ريه زمين تلقي شده و نقش كليدي در پاكسازي هوا،جلوگيري از بروز سيلاب ها و حفاظت از خاك دارد.در حالي كه ميزان جمع آوري مواد سلولزي قابل بازيافت در كشورهاي اروپايي بيش از هفتاد درصد است،در ايران اين رقم حدود ۲ درصد از كل اين مواد را تشكيل مي دهد و مابقي آن دور ريخته مي شود.بر اساس گزارش اخير انجمن صنايع كاغذ،روزانه ۵ تا ۵/۶ هزار تن زباله توليدي شهر تهران،دفن مي شود كه طبق آمارهاي موجود،حدود 8/5 تا 10 درصد آنرا مواد سلولزي قابل بازيافت تشكيل مي دهد(بايد توجه داشت كه اين آمار در سال ۱۳۸۳ صادق بوده است).
بايد توجه داشت كه:
-مواد سلولزي چنانچه با ديگر زباله ها يكجا دور ريخته شوند آلوده شده و قابل بازيافت نخواهند بود.
-روزنامه ها راحت ترين نوع كاغذ جهت بازيافت هستند.
-كاغذهاي بازيافت شده هيچ تفاوتي با كاغذ هاي سفيد ندارند.
-كاغذهاي باطله،روزنامه ها،دفتر مشق،كاغذ دستگاه تكثير،مجله و مقوا،كاملاً قابل بازيافت مي باشند و نبايد آنها را در سطل زباله انداخت.
فوايد بازيافت:
-بازيافت بسياري از مواد زايد،ضمن كاهش استفاده بشر از منابع طبيعي محيط زيست،از تبديل اين مواد به عوامل مضر زيست محيطي جلوگيري مي كند.
-مواد آلي تجزيه شونده موجود در زباله هاي خانگي را مي توان به كود آلي تبديل كرد.
-از دور ريختن موادي كه اساساً داراي ارزش اقتصادي هستند خودداري مي شود.
-هزينه هاي جمع آوري زباله شهري و صنعتي به دليل كاهش حجم زباله كاهش مي يابد.
-ضمن افزايش سرانه بازيافت مواد زايد،از به هدر رفتن منابع ملي جلوگيري مي شود.
-از محيط زيست حفاظت شده و از سوزانيدن زباله هاي قابل بازيافت خودداري مي شود.
نكات آموزشي:
-كاغذهاي باطله،شيشه،آلومينيوم و ...را همراه با ساير زباله هاي خانگي دور نريزيد،هر يك از آنها را تفكيك شده در جعبه ها يا ظروف مخصوص جمع آوري كنيد.
-كاغذهايي مانند كاغذهاي قديمي زرد شده،كاغذ فاكس،كاغذ كاربن،كاغذ گلاسه و براق،كاغذ بر چسب دار،از كاغذهاي نا مناسب براي بازيافت هستند(جالب اينجاست كه اين كتابچه خود از جنس گلاسه است!).
-بهتر است بطريها و شيشه ها پس از مصرف محتوياتشان شسته شوند.
-شيشه هاي حاوي مواد شيميايي،داروها و...را داخل جعبه هاي مخصوص جمع آوري شيشه براي بازيافت قرار ندهيد.
-بازيابي ضايعاتي مانند آلومينيوم،شيشه و كاغذ از لحاظ اقتصادي با صرفه است.
-جمع آوري و دفع غير بهداشتي زباله ها عامل عمده افزايش بي رويه جانوران موذي مانند سوسك،موش و گسترش بيماري ها است.
-با استفاده از الگوي صحيح مصرف،مي توان ميزان حجم زباله هاي توليد شده در محيط را كاهش داد.
-مي توان با حفاظت و نگهداري صحيح و جلوگيري از ورود مواد شيميايي زائد و خطرناك به فاضلاب ها و خاك،محيط زيست خود را سالم نگاه داشت.
-پلاستيكها از مواد غير قابل تجزيه هستند كه مي توان ميزان مصرف آنها را با انتخاب الگوي مصرف صحيح كاهش داد.
به اميد زماني كه هر روز را روز زمين پاك بدانيم
مي بينيد چه زيبا داره مستقيم به لنز دوربين نگاه مي كنه!

اين دوستمون هم دوربين رو با دشمن اشتباه گرفته!


اعتراض روز هفتم ديماه در پارك طبيعت پرديسان عليرغم نامهرباني ها،با حضور حدود 30 نفر از دوستان برگزار شد و انصافاْ دوستان تمامي همّ خود را بر آن گذاردند تا به بهترين نحو ممكن بر پا شود،اعتراض در بستري آرام با چنان آرامشي همراه بود كه اكثر بازديد كنندگان سيرك را به سمت خود مي كشاند.اما اين آرامش ديري نپاييد كه با حضور پليس به هرج و مرج كشيده شد و...
حال بماند كه چه شد و چه ها گذشت،البته بسيار خوشحاليم كه به سلامتي ختم شد.هدف من اين نيست كه هفتم ديماه را توصيف كنم ،بيشتر مي خواهم از جفاهايي كه بر ما روا داشتند بگويم؛بسيار روز جالبي بود.آن روز فهميدم ارزش مرد ديگر به حرفش نيست،امروز مرد را با مدركش مي شناسند و من تا آن روز در اشتباه بودم كه مي گفتم مرد است و حرفش!(براي هماهنگي روز اعتراض با انجمني از به اصطلاح مدافعان حيوانات تماسي گرفتم با آقاي دكتري رئيس منصب كه چنان وعده اي داد،آن سرش نا پيدا اما در روز اعتراض خبر رسيد ايشان با اعضاي انجمنشان در تور ميانكاله به خوش گذراني و ديدن آخرين نفس زدنهاي طبيعت آن منطقه مشغولند؛درود بر ايشان)آن روز خيلي چيزها به من آموخت،فهميدم كه ترس ديگر برادر مرگ محسوب نمي شود و من باز هم اشتباه مي كردم!چرا كه آن روز بسياري از ترسشان نيامدند اما از روز بعد بسيار با نشاطتر از قبل(بدان دليل كه اعتراض به صورتي كه پيش بيني مي شد به وقوع نپيوست)زندگي خويش را با سربلندي از نو آغاز كردند!
در روز اعتراض بود كه دانستم دريك حكومت اسلامي هم مي شود با پول يك پليس كه هيچ،يك كلانتري را خريد!(البته راهش را نمي دانم؛اگر مايل به خريد كلانتري هستيد اشتباهاْ به مشاور املاك نرويد،از متوليان سيرك كمك بخواهيد آنان مشاوران خوبي هستند!)همچنان دانستم آرمانها خيلي راحتتر از آنچه كه فكر مي كردم محو مي شوند.آن روز چه ها كه به من نياموخت.
دو هفته فراخوان اينترنتي،تماس با انجمنها و افراد مختلف،گرفتن قول هاي مساعدت از بسياري افراد،توجيه و آماده سازي افكار در مورد اعتراض به سيرك و نهايتاْ 30 نفر!حتي نصف بيشتر افرادي هم كه در اعتراض اول حضور داشتند اينبار نيامده بودند،چرا؟!!
عده اي گفتند اين كارها را براي شهرت و اعتبار انجام داده اند،آخر پيام شهابي كيست كه بخواهد مشهور شود؟اصلاْ شهرت به چه كارش مي آيد؟آنقدر كوچك است كه در آخر تمام نوشته هايش آن را ياد آوري مي كند!پيام شهابي جوانيست نوخاسته با 18 سال و اندي ماه سن،شهرت يا اعتبار براي چه مي خواهد؟!!به خدا قسم اگر مي دانستم با نبود من در آن ميان عده اي از دوستان در اعتراض حاضر مي شوند هرگز قدم بدين راه نمي گذاردم.بگذريم،سخنان اينچنيني در حوصله وبلاگ نمي گنجد.
اما يكي ديگر از عواملي كه چراغ اميد را در دلهايمان كور نمود ديدن بي مهري از جانب خبرنگاران گرانقدرمان بود،البته اين موضوع باعث رنجش نشد چرا كه درك مي كنيم فشارهايي را كه بر اين عزيزان وجود دارد اما،چشم به راه قدومشان بوديم!و اما آن كسان و ناكساني كه اعتراضمان را به سخره گرفتند،آنان كه لبخند زدند و شادي در وجودشان موج زد از وضع پيش آمده؛چرا نفهميدند دارند به مرگ بي صداي محيط زيست خود پوزخند مي زنند،نه اعتراض به سيرك!هدف اصلي آن اعتراض دفاع از حيثيت برباد رفته محيط زيست كشور بود نه دفاع از ببر بنگال و شير آفريقايي،چرا اين را نفهميدند؟!!مگر آن متن اعتراض كه به قلم اين حقير آمده بود را نخواندند،به خون محيطبانشان مي خندند يا نابودي يوز؟!!
راست مي گفت،اخوان راست مي گفت،زمستان است!
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت٬سرها در گريبان است!
ارادتمند و كوچك تمامي شما عزيزان
پينوشت:
1-دليل ننوشتن متني براي توضيح اعتراض تا امروز هم آن نبود كه كسي ترسيده يا جازده است؛ترس از نوشتن دليلي داشت بسيار با ارزش تر از آنكه براي خودمان باشد(باز هم به همان دليل قبل بماند كه چه بود).
2-با تمام بي مهري ها،شور و حرارتي آنچنان گرم در وجود دوستان حاضر موج مي زد كه سرماي سوزناك هوا هم در برابر ايشان سر تعظيم فرود آورده بود و حتي به راحتي مي شد حس احترام به ايشان را در چشمان بازديد كنندگان سيرك مشاهده كرد.در ميان جمع صحنه اي رخ داد چنان شيرين كه لذتش بر تمام ناملايمات موجود چيرگي يافت،كودكي با چهره اي غمگين به مادر گفت:مامان چرا حيوونا رو مي ندازن تو قفس؟ و مادر كه جوابي براي فرزندش نداشت سكوت كرد؛بدان لحظه كه فكر مي كنم مي بينم خانم جمشیدی عزیز راست مي گفت:
«ما حق نداريم نا اميد شويم»
دیروز اخبار خبری اعلام کرد که مرا به یاد خاطره ای تلخ انداخت٬خبر حمله یک ببر در باغ وحش سانفرانسیسکو به مردم که نهایتاْ ماجرا با شلیک چند گلوله به حیوان خاتمه یافته بود.به یاد اسکار خودمان افتادم٬شیری که سال گذشته در سیرک مشهد بعد از حمله به مربی خود به ضرب گلوله ی پلیس کشته شد.روزی که خبر مرگ آن شیر را شنیدم اولین چیزی که ذهنم را درگیر کرد این بود که چرا در مرکز زجر حیوانات(سیرک)که احتمال بروز هرگونه عمل عصبی از حیوان وجود دارد٬قبضه ای سلاح بی هوش کننده موجود نبود؟!!
آن روز با این فکر که فرهنگ برخورد مناسب با حیوانات در کشورمان موجود نیست خود را توجیه کردم٬اما با شنیدن خبر جدید به این نکته رسیدم که حیوانات در هیچ جای عالم انسانی ارزشی را که باید ندارند. باغ وحش سانفرانسیسکو در زمره ی بزرگترین باغهای وحش جهان قرار داد٬اما در آنجا هم خبری از اولویت بیهوشی بر مرگ نیست!
پینوشت:گویا رسانه های جمعی نیز سعی در مخوف جلوه دادن حیوانات و پایین آوردن ارزششان را دارند که این رویکرد در متن خبر جام جم آنلاین به وضوح قابل رویت است.در این متن با انتخاب عکسی تنشزا و شاخ و برگ دادن به موضوع ببر را مانند یک هیولای آدم خوار جلوه داده اند و همچنین از عاقبت ببر و شلیک گلوله پلیس هم مطلبی نوشته نشده است!

در سال هاي اخير محيط زيست ايران آنچنان دستخوش تباهي شده است كه ديگر مرگ صد و اندي دلفين٬شهادت چند تن از شكاربانان گرانقدر٬احداث اتوبان در پارك ملي٬نابودي آگاهانه تالابها و مراتع٬رهاسازي گونه اي جانوري در منطقه بيگانه با آن و صدها عمل به دور از تفكر با محيط زيست٬نمي تواند دوستداران ناب ايران زمين را همصدا كند!
اما ديگر احداث نماد ظلم بر حيات وحش در كنار ساختماني كه سردم دار حفاظت محيط زيست است و همچنين با حمايتش امري نيست كه بتوان از آن به راحتي گذر كرد٬اين عمل به طور حتم يعني نابودي تمام آرمانهاي حفاظتي محيط زيست در كشورمان.تا به امروز تمامي ظلم هايي كه بر محيط زيست روا شده بود باعث به زير سوال رفتن بخشي از آرمانهاي طبيعت دوستي مي شدند٬ليكن امروز امري صورت پذيرفته است كه هرچند قلمرو آن كوچك است و شايد حتي در بين مشكلات ديده هم نشود اما آنچنان تعريف بزرگي از تفكرات سازماني با نام حفاظت كننده دارد كه مي تواند خطي قطور از بطلان بر تمامي آرمانهاي حفاظتي سازماني بكشد كه تا امروز اكثر افراد آن را بزرگترين حامي طبيعت و محيط زيست مي دانستند٬اما امروز همين حامي بزرگ دست به اقدامي زد آنچنان زشت و بي پايه كه مي تواند تمامي طبيعت دوستان ٬چه حاميان حقوق حيوانات و چه دوستداران ناب طبيعت را همصدا كند٬از اين رو بر آن شديم اعتراضي گسترده تر از قبل برپا نماييم تا مگر اينبار بتوانيم با صدايي رساتر حرف خود را به مسئولين كه گويي نواهاي اعتراض قبل هرچند هم كه بلند بود نتوانست آنان را از خواب بيدار كند٬برسانيم و با درخواست اخراج سيرك از پارك طبيعت پرديسان بتوانيم با همبستگي گروهي اين لكه ننگ را از پيكر زخم خورده محيط زيست كشور عزيزمان پاك نماييم و بايد به ياد داشته باشيم امروز ديگر جاي آن نيست كه دوستداران طبيعت حاميان حيوانات را تنها بگذارند و بگويند اين امر فقط مربوط به آنهاست٬چرا كه امروز بايد تمامي افراد و اقشار طبيعت دوست دست در دست هم دهيم و از آرمانهايي دفاع كنيم كه چندي پيش محيط بانانمان بر راهش جان خود را فدا كردند و به احترام خون پاك آن شهيدان نبايد اجازه دهيم آرمانهايشان بي ارزش شوند.اميد است كه با ياري و حضور سبزتان دوشادوش يكديگر به اين مهم دست يابيم.
ارادتمند و کوچک تمامی شما عزیزان
پینوشت:عده ای از دوستان در راستای اهداف مبارزاتی بر ضد سیرک حیوانات دست به تاسیس وبلاگ جنبش ایرانیان مخالف سیرک حیوانات زدند که از این پس تمامی عملکردهای ضد سیرک در این وبلاگ درج خواهد شد.
با مراجعه به وبلاگ آقاي رضا شيرازي آمادگي خود را براي حضور در اين اعتراض اعلام نماييد.

در طول تاریخ هر پیشوایی در بین صفات نیکوی خود٬صفتی غالب داشته است که این صفت بیش از سایر صفاتش به شهرت رسیده و همواره در کنار نام آن پیشوا آمده است٬ بر این مبنا امام رضا(ع) یگانه پیشوایی است که تا نام عزیزش می آید کلام ضامن آهو در ذهن ها تداعی می شود٬کلامی بس پر معنا که حقیقتا امام رضا (ع) را به یگانه دوستدار حقوق حیوانات در بین پیشوایان تبدیل کرده است و این را نه تنها از تاریخ بلکه از رویدادهای معاصر(پناهنده شدن حیوانات به حریم آن حضرت) هم می توان فهمید...البته به این نکته هم باید اشاره کرد که تمامی پیشوایان بنا به تاریخ و روایات متعدد حامی حقوق حیوانات و خواهان ملاطفت با آنها بوده اند اما این صفت در آن عزیزان صفتی غالب(مانند ضامن آهو) محسوب نمی شده است.
پس بنابر سطور بالا دوستی با حیوانات رکنی از ارکان انسانی کامل است...به امید روزی که تمامی ما انسانها به کمال برسیم...
سالروز ولادت آن حضرت گرامی باد
پینوشت:ای کاش امام رضا امروز هم پا بر این دنیای خاکی داشت تا ببیند چه ظلم ها بر حیوانات و محیط زیست می کنند...
ارادتمند و کوچک تمامی شما
از برگزاری سیرک در پارک پردیسان متاسفم...رئیس کمیته محیط زیست شورای شهر تهران ضمن ابراز تاسف در خصوص برگزاری سیرک در پارک پردیسان خاطر نشان کرد: از این واقعه بسیار متاسفم، پارک ملی پردیسان دارای طرح جامع است که انجام چنین فعالیت هایی در آن دیده نشده است.
وی افزود: چنین رویکردی از جانب سازمان محیط زیست که خود شناسنامه ای در امر محیط زیست است سوال برانگیز است چرا که برگزاری این مراسم و در نوع برخورد با حیوانات هیچگونه آموزشی برای مردم نداشته و آموزش هایی باید در رفتار طبیعی و زیستگاه طبیعی حیات وحش در نظر گرفته شود.
به گفته وی، این گونه رفتارها متعلق به گذشته و هرگز قابل پذیرش نیست که با حیوانات سیرک چنین برخوردی شود.(بر گرفته از اخبار آفتاب)
باز دست این خانم ابتکار درد نکند...اهالی دیگر سیاست که ذره ای فهم برای درک طبیعت ندارند....
روزهاي گذشته در چندين مكان خواندم و شنيدم كه سازمان حفاظت از محيط زيست با برپايي يك سيرك اروپايي در پارك پرديسان٬در نزديكي موزه تنوع زيستي موافقت كردند و ايضا مسئولان سيرك رو تشويق هم نموده اند٬چون به نظر خانم جوادي رياست سازمان و همكارانشان اين عمل باعث شناخت بهتر مردم از تنوع زيستي است كه همسو با هدف موزه تنوع زيستي نيز مي باشد٬اما شناخت مردم از تنوع زيستي با چه قيمتي بايد پرداخت شود؟!!به قيمت آثار شلاق بر بدن حيوانات٬به قيمت بستن زنجير به پاي فيلها يا به قيمت در قفس انداختنشان;خانم جوادي هنوز اين قيمت را در نظر نگرفته اند!
اين چه اداره ايست كه با نام حفاظت ٬تخريب مي كند;ما نمي دانيم اداره محيط زيست را شريك دزد بدانيم يا رفيق قافله!!
و اما شما دوست عزيزي كه براي ديدن نمايش به سيرك خانم جوادي مي رويد٬از شما خواهش مي كنم كه قبل از دقت به حركات نمايشي حيوانات٬به چشمانشان توجه كنيد و خوب در آنها بنگريد;بعد اگر توانستيد با ديدن چنان پاكي همراه با محنتي آكنده از درد شاد باشيد٬شاد باشيد...چراكه شما اشرف هستيد و شماييد كه خود را خداي مخلوقات ديگر مي دانيد ٬واي بر شما و كفر گنه آلودتان...
پينوشت:
1)گويا يكي از فيلهاي اين سيرك در تهران مرده است٬به همين مناسبت خدمت خانم جوادي تبريك عرض مي كنم٬حالا ديگر موزه تنوع زيستي فيل كاملي را هم در آرشيو حيوانات تاكسيدرمي خود دارد!(با توجه به اين نكته كه در آخرين بازديد خود از موزه تنها سر يك فيل و استخوانهايش در موزه موجود بودند)بالاخره اين موزه زماني كه ديگر فيلي زنده نمانده باشد براي شناساندن تنوع زيستي به مردم لازم خواهد شد!
2)از تمام دوستان وب نويس عاجزانه خواهشمندم تا اعتراض خود را در اين محيط مجازي منتشر نمايند تا شايد قدم كوچكي در راه تحريم اين حركت برداشته باشيم.
3)خواهشمندم تمامي عزيزان٬دوستان و آشنايان خود را هم مطلع سازند تا از شمار بينندگان اين سيرك ولو به تعداد اندك كاسته شود.
4)به ياد داشته باشيم كه تمامي گامهاي بلند حاصل قدمهاي كوچكند.
ارادتمند و كوچك تمامي شما...
اين خبريست كه در روزنامه ايران مورخ دوشنبه 21 آبان ماه 1386(ديروز) به چاپ رسيد:
دو محيط بان اداره حفاظت محيط زيست شهرستان دزفول٬هنگام انجام وظيفه جان خود را از دست دادند.هرمز محمودي راد٬مدیر كل حفاظت محيط زيست استان خوزستان٬در اين باره گفت:محیط بانان بر اساس وظيفه قانوني هنگام گشت زني با گروهي شكارچي(شكار گر) و صياد متخلف كه در منطقه آهو دشت در محدوده حفاظت شده دز در شهرستان دزفول مبادرت به شكار پرندگان حمايت شده٬ کرده بودند برخوردند و به تعقيب آنها پرداختند.وي افزود:در اين تعقيب و گريز خودرو حامل محيط بانان واژگون شد و 2 نفر از سبزپوشان حفاظت محيط زيست به نامهاي مسعود نجفي و قدرت الله ساتياروندي در دم جان باختند و 3 محيط بان ديگر زخمي شدند.وي با اشاره به اين كه خودرو شكارگران از سوي محيط بانان شناسايي شده٬اظهار داشت:مجروحان حادثه از سوي امدادگران محلي به يكي از بيمارستان هاي منطقه انتقال يافتند.
روحشان شاد و راهشان جاويد باد...
پینوشت:مطالبی با همین موضوع را که به مراتب با قلمی زیباتر و با شیوایی بیشتری نوشته شده اند را در وبلاگ مستقل دانشجویان محیط زیست کرج و نیکا مطالعه نمایید.
چند روزي فكرم مشغول اين موضوع بود كه به ياد داستاني واقعي افتادم كه آوردنش در اين بحث خالي از لطف نيست...
چند ده سال پيش(دقيقا از سالش اطلاع ندارم) يك پزشك دو كودك رو در جنگلهاي هندوستان پيدا كرد.كودكاني كه از شير ماده گرگي تغذيه شده بودند و در گله گرگها زندگي مي كردند ٬ پس از تحقيقات متوجه شدند چند سال پيش از اين ماجرا چندين نوزاد در روستاهاي اطراف مفقود شدند.دو كودك حدود 7-8 سال سن داشتند ٬ روي چهار دست و پا حركت مي كردند ٬ زوزه مي كشيدند ٬ مانند سگسانان خودشون رو تيمار مي كردند و فقط گوشت مي خوردند و دقيقا رفتارشون مثل گرگها بود. يكي از اونها يكسال بعد از پيدا شدنش مرد و ديگري حدود يك سال بيشتر عمر كرد ٬ دليل مرگ هردو هم بيماري بود كه انسان با خوردن گوشت خام به اون دچار مي شه...
خيلي حقيقت جالب و باور نكردني كه يك گرگ به جاي خوردن دو نوزاد اونها رو پرورش بده ٬ ولي در اين متن من با اينكه چرا گرگ اونها رو نخورد كاري ندارم و بيشتر بر اينكه چرا اونها گرگ شدند بحث خواهم كرد.هر حيواني غريزه اي دارد كه اون رو كم و بيش حفظ مي كند ٬ به طور مثال سگي كه از تولگي بدست انسان شير خورده حتي اگر هيچ سگ ديگري رو هم نديده باشد باز هم پارس مي كند ٬ خودش رو مانند سگها تيمار مي كند و با اينكه هم نوع خود را مشاهده نكرده تمام عكس العملهايش مانند سگ هاي ديگر است و اين شاخص در تمام حيوانات به اين شكل ديده مي شود ٬ اين است غريزه...
اما چرا آن دو كودك پس از نمو به زبان مادري خود صحبت نكردند ؟ چرا بر روي دوپا راه نرفتند؟!! و هزاران چراي ديگر ٬ پس پر واضح است كه به كار بردن لغت غريزه يا غريزي در انسان بي معنيست...
در حقيقت اين تجربيات ماست كه شخصيت ما را مي سازد. كودك انسان هيچ غريزه اي با خود به همراه ندارد ٬ غريزه اي كه با آن شكل انسان به خود بگيرد ٬ غريزه اي كه به او شكار كردن بياموزد و غريزه اي كه نگذارد به چيزي به جز انسان تبديل شود...
خداي متعال به انسان غريزه اي عطا نكرد چون تفكري به او داده بود برتر از تمام غرايز ٬ چون دوست داشت كه انسان خود راه زندگي اش را تعيين كند . ناممان انسان است اما مي توانيم به موجودي پست تر از حيوان تبديل شويم همانطور كه مي توانيم به جايگاهي دست يابيم كه فرشتگان الهي هم توان رسيدن به چنان مرتبه اي را نداشته باشند.غريزه از آن حيواناتي است كه پاك به دنيا مي آيند و پاك هم به ابديت مي پيوندند براي انساني نيست كه مي تواند پاك به دنيا آيد و پاك تر از دنيا رود...
پينوشت:اميدوارم دوستان عزيزي كه معتقد بودند شكار امري غريزي در انسان است با خواندن اين دست نوشته تجديد نظري در افكار خود بنمايند.
ارادتمند و كوچك تمامي شما...


تا به حال چند بار به عكسي از حيات وحش نگاه كردين٬ به عكسي كه از نزديكترين حالت ممكن با زاويه اي زيبا از حالات رفتاري يك جانور گرفته شده باشه و تا به حال چند بار به بدن يا سر حيواني تاكسيدرمي شده نگاه كردين٬ به حيواني كه لذت حيات از اون گرفته شده تا چند نفر از ديدنش لذت ببرند٬ حالا خود شما قضاوت كنيد كه كدام زيباتر و قابل لمس تر است٬حيواني كه در حال انجام رفتار طبيعي شكار شده است(عكس) يا حيواني كه خود ما با سيمهاي فلزي به آن حالت داده ايم؟!!
درست است كه يك شكارگر با زدن سر حيواني به ديوار اتاقش احساس غرور مي كند اما احساس عكاسي كه عكسي بزرگ و قاب كرده از حيات وحش بر ديوار اتاقش است اگر بيشتر از احساس غرور شكارگر نباشد كمتر هم نيست٬ چرا كه عكاس احساس غرورش بدون عذاب وجدان است و غروريست زيبا و سالم كه مي تواند اين احساس را با ديگران شريك شود اما كمتر شكارگريست كه احساس خود را با كسي به جز شكارگران ديگر به شراكت گذارد به آن دليل كه تمام افراد با او هم عقيده نيستند...
بعضي هم مي گويند شكار بهانه است و مسئله اصلي برايشان حضور در طبيعت و زندگي در آن است٬ مگر نمي شود بدون اسلحه در طبيعت زندگي كرد؟! عكاسي كه از طبيعت عكس مي گيرد هم بايد در آن زندگي كند٬ آن را لمس كند و اين همان امري است كه در شكار هم مطرح مي شود حال آنكه اين كجا و آن كجا!!!
ماهرخ در شكار لذت بخش و خواهان آمادگي فراوان جسمي و رواني است(اين را شكارگران مي گويند) اما مگر عكاسي از حيات وحش به ماهرخ نياز ندارد! مگر خواهان توانايي جسمي و رواني نيست! چه بسا ماهرخ در عكاسي بسيار سخت تر از شكار باشد...
حال چند سوال دارم٬ اجساد حيوانات تاكسيدرمي شده چند سال عمر مي كنند؟و يك عكس زيبا و ماندگار چند سال؟قيمت اسلحه بيشتر است يا دوربين عكاسي؟دوربين جواز مي خواهد يا اسلحه؟آيا براي عكاسي هم بايد منتظر سهميه فشنگ بود؟! يا براي عكاسي بايد جواز گرفت؟ و در آخر:
با وضعيت موجود در زيستگاهها كدام جوانمردانه تر است؟ عكسي غرور آفرين يا شكار؟!
پينوشت:اول اینکه متشکرم از محبت تمام دوستان عزیز و بزرگوار و ممنون از راهنمایی های شما دوستان و دوم اینکه هر عادتي در انسان تا با عادتي ديگر جايگزين نشود به قوت خود باقي خواهد ماند؟ اين وظيفه ي ما دوستداران طبيعت است تا با انديشيدن درست جايگزيني براي شكار و شكارگري پيدا كنيم و بكوشيم تا نهادينه شدن آن...ارادتمند وكوچك تمامي شما
کوچکتر از آنم که در اين مقوله قلم بزنم اما اميدوارم تمامي شما بزرگان مرا به خاطر اين جسارتم ببخشيد...
اين حقيقت که شکار در فرهنگ ايران زمين تعبيري جدا از ساير ملل داشته است بر هيچ کس پوشيده نيست٬در ايران باستان شکارچيان را افرادي متمايز و قابل احترام مي دانستند و پادشاهان نيز ارزش والايي براي شکار و شکارچي قائل بودند٬شکار ورزشي براي پرورش روحيهُ جوانمردي٬خودسازي و نمايش قدرت فردي بود و نيز پسران جوان براي اثبات خود بايد دست به شکار مي زدند و ...
اين فرهنگيست هزاران ساله زماني داستان زيبايي بود. آن زمان که گله هاي چند صدتايي شکار بر دشتها و کوهها سايه افکنده بودند و انسان خود را جزئي از طبيعت مي دانست٬...
اما در حال حاضر با وجود آلودگي ها٬تخريب زيستگاهها و هزاران هزار ظلم ديگر بر محيط زيست...چگونه شکار مي تواند ورزش جوانمردي باشد! و چطور مي توان لقب شکارچي بر کسي داد!؟
کساني که در وضعيت فعلي حيات وحش دست به اسلحه برند٬چه قانوني باشد چه غير قانوني به نظر بنده و بسياري از دوستداران حيات وحش شکارکش محسوب مي شود و بردن نامشان با لقب شکارچي توهيني نابخشودني به شکارچيان و مردان واقعيست...
بودند و هستند شکارگراني که با ديدن وضعيت نابسامان موجود تفنگ خود را به ديوار آويختند. آنان شکارگراني بودند که شکارچي شدند و به فلسفه ي شکار احترام گذاشتند و با عملشان فلسفه ي مردانه ي شکار را براي هميشه در خود زنده کردند...
پينوشت:عده اي از دوستان متوجه منظور من از نظري که در وبلاگهايشان گذاشتم نشدند٬اميدوارم با خواندن مطلب بالا منظور اصلي من را متوجه شده باشند و نيز از تمامي وبلاگها و افرادي که بر ضد شکار مطلب مي نويسند خواهشمندم که به جاي به کار بردن لقب شکارچي از واژه شکارکش يا شکارگر استفاده کنند٬همچنين به جاي اينکه دوستداران شکار و طبيعت بر ضد يکديگر قلم بزنيم ٬دست در دست هم دهيم و تلاش کنيم تا دوباره حيات وحش آنقدر غني شود که فلسفه شکار مردانه بتواند جايي در بين تمام انسانها باز نمايد...
ارادتمند و کوچک تمامي شما عزيزان
روز سه شنبه هفدهم مهر ساعت حدود هفت عصر بود که به اتوبان تهران قزوين رسيدم٬تا ساعت ۹ماشين شاهين دژ(يکي از شهرستانهاي استان آذربايجان غربي در کنار زرينه رود) نبود بالاخره يه اتوبوس بنز ۳۰۲ از همونهايي که سن بابابزرگن٬پيدا شد.البته همه صندلي هاش پر بود و مجبور شدم روي بوفه بشينم حالا باز خدا خيرش بده راننده رو يه بالش بهم داد گذاشتم پشته کمرم وگرنه تا اُنجا ستون فقراتم تاب برميداشت(حالا بماند که تو اتوبوس چه عذابي بود و رستوران بين راه هم چقدر تميز بود٬ اين هم بماند که تمام اطرافيانم آذري و کردي صحبت مي کردن و من تنها کمي آذري بلد بودم....... ) خيلي مسير زيبايي بود خصوصاْ آسمونش پر بود از ستاره٬ بعد از چند ساعت شاگرد راننده خودش اُمد رو بوفه خوابيد و من هم رفتم کناره راننده نشستم و با چايي و تخمه ازم پذيرايي کردن(عجب آدماي مهمون نوازي اند).خيلي زيبا بود جاده اي که تماماْ تاريکيست و خطي سپيد در وسط که انگار نوريه براي هدايت آدم٬روي جاده هم چند موش صحرايي٬يک جغد و متاسفانه لاشه ي يک شغال خودنمايي کردند.خلاصه اتوبوس ساعت ۷ صبح به شاهين دژ رسيد.من هم از شدت خستگي يکراست رفتم خونه ي پسر عموم(من اصالتآ آذربايجاني هستم) ساعت ۱۱صبح به سمت زرينه رود حرکت کردم.از شاهين دژ تا زرينه رود حدود ۱ کيلو متر راه بيشتر نيست در اولين نظر واقعا رويايي بود(کلیک کنید).لک لکها٬مرغهاي ماهيخوار٬حواصيلها٬مارهاي آبي که هر از گاهي سرشون رو از آب بيرون مي آوردن و قورباغه ها و خيلي زيبايي هاي ديگه...خدا رو ميشد حس کرد٬عظمتش رو ٬ زيباييش رو و زندگي بسيار زيبا در جريان بود...اما بعد از نشستن کنار رود و پرتاب اولين قلاب متوجه شدم که در منطقه تعداد ماهيها بسيار کمه٬راستش چنتا ماهي هم که گرفتم آزاد کردم.مدتي از اقامتم کنار رود نگذشته بود که صداي کاميونها و لودرها آرامش حاکم رو بهم زد تازه فهميدم چرا ماهيها ايقدر کم شدن. حدود ساعت ۱۱شب دوباره رفتم خونه ي پسر عموم(به دليل اينکه کوله پشتيم سنگين نشه چادر با خودم نبرده بودم) دليل کم شدن ماهيها و رفت و آمد کاميونها رو ازش جويا شدم...خيلي جواب دردناکي داد٬گفت يه زماني رود پر بود از ماهي! اطرافش تماماْ پوشش گياهي بود زمان انقلاب و جنگ يه عده آدم پست که شايد در جنگ کشته شده باشن و الان بچه هاي همون پست فترتها نام خانواده شهيد رو به دوش مي کشند براي گرفتن ماهي از نارنجک استفاده ميکردن(واقعاْ غير قابل باوره!)يا از تفنگ به طوري که يک قسمت از رود رو به رگبار گلوله مي بستند!در سالهاي اخير هم به خاطر نبود امنيت در مرزهاي غربي به اعضاي بسيج روستاها تفنگ کلاشنيکف ميدادند که اُنها هم از سلاح اينگونه استفاده ميکردن حتي سپاهيان هم همينطور البته چند سالي هست که سلاحها رو از روستاها جمع کردن٬ عده اي هم با ديناميتهاي تخريب معدن به ماهيگيري مي پرداختند(حالا اداره محيط زيست و شکارباني منطقه به چه کاري مشغولند فقط خدا ميدونه)تازه خبر دار شدم که در همين سالهاي اخير با وصل جريان برق به آب ماهي کشي ميکنند!!!(با موتور برق)البته به تازگي فناوري هاي جديد هم در منطقه مرسوم شده!مثل استفاده از سموم کشاورزي و گاز کلر براي ماهي کشي که اين اعمال نه تنها ماهيها را بلکه تمام موجودات منطقه رو در معرض خطر قرار ميده...
درباره ي علت رفت و آمد ماشينهاي سنگين هم گفت که شهرداري منطقه زمين هاي حريم و بستر رود رو هر شش ماه يکبار اجاره ميده براي برداشت ماسه!!!( چند عکس: 1 - 2 - 3 )اين رفت و آمد ها بعلاوه آلودگي صوتي و ايجاد استرس در محيط(که براي موجودات ساکن بسيار آزار دهنده است) پيامد هاي بسيار ديگري نيز دارد٬از جمله ایجاد چاله هایی در حاشیه رود هست که با پایین رفتن آب بچه ماهی های زیادی در اُنها محبوس میشن و بعد از مدتی که آب این حوضچه ها خشک میشه می میرن(عکس یکی از این چاله ها و بچه ماهیهای محبوس در آن) و همچنین از بین رفتن پوشش گیاهی و برهم خوردن شکل اکوسیستم و ...(عکسی از این وضعیت)
متاسفانه در روز دوم اقامتم در اُنجا متوجه شدم فاضلابهای شهری مستقیماْ به داخل رود میریزن!!!(عکس آبباریکه ای که به زرینه رود می ریخت)همچنین ریختن نخاله های ساختمانی در ۵۰۰ متری رود!(عکس نخاله های حاصل از تخریب یک مدرسه) و به دلیل ماسه برداری های پی در پی مسیر رودخانه ای به طور کلی عوض شده و باعث ایجاد مناظری کویری گردیده است(عکسها:1 - 2 ).
پس واسه چی یه زمین رو اشغال کردن و رو سردرش نوشتن اداره محیط زیست؟بگذریم... ولی تمام این نازیبایی ها نتوانسته اند زیبایی و عظمت زرینه رود را تحت الشعاع قرار دهند٬خیلی زیبا بود...مردم مهمان نواز و مهربان شهرستان شاهین دژ٬چوپانان و نجوای بع بع گوسفندانشان٬صدای غار غار مانند لک لکها٬آسمون قشنگش و هزاران هزار زیبایی دیگر٬حیرت انگیز بود...
همچنین در کنار زرینه رود با سگی آشنا شدم که فارسی بلد نبود
!!!فقط به زبان آذری عکس العمل نشان می داد٬من تنها تکه ای نان به اون دادم اما اون تا آخرین روزی که کنار رود بودم کنارم موند خیلی وفادار بود.چندین بار شغالهایی رو که به خاطر بوی غذا اطرافم پرسه میزدن رو دور کرد.البته من در تاریکی قادر به دیدنشون نبودم اما از صدای زوزشون حدس زدم شغالن...امیدوارم یه صاحب خوب پیدا کنه(این هم عکسش: 1 - 2 ).
این هم عکسهایی دیگر از زرینه رود(حتماْ ببینید ارزشش رو داره):
1 - 2 - 3 - 4 - 5 - 6 - 7 - 8 - 9 - 10 - 12 - 13 - 14 - 15 - 16 - 17 - 18 - 19 - 20 - 21 - 22 - 23 - 24 -25 - 26 - 27 - 28 - 29
شعری برای مردم خوب آذربایجان سروده استاد شهریار:
پر می زند مرغ دلم با باد آذربایجان
خوش باد وقت مردم آزاد آذربایجان
آزادی ایران زتو آبادی ایران زتو
آزاد باش ای خطه ی آزاد آدربایجان
تا باشد آذربایجان پیوند ایران است وبس
این گفت با صوتی رسا «فریاد آذربایجان»
در بیستون انقلاب از شور شیرین وطن
بس تیشه بر سر کوفته فرهاد آذربایجان
در مکتب عشق وطن جان باختن آموخته
یارب که بوده است از ازل استاد آذربایجان
بر زخم آذربایجان٬هان شهریارا مرهمی
تا شاد گردانی دل ناشاد آذربایجان
پاینده و پیروز باشید...
پينوشت:منظور من از اينكه در مورد جنگ نوشتم اين نبود كه بخوام ارزشش رو پايين بيارم من فقط عده ي معدودي رو گفتم كه اون كارها رو كردند و اصلا منظور بدي نسبت به بقيه ي رزمندگان و مدافعان اين مرز و بوم نداشتم و ندارم بلكه احترام بسيار زيادي هم براي اونها و كارشون قائلم....اميدوارم كه منظور من رو به خوبي درك كرده باشيد...
پاینده باشید...
چند ساعت دیگه حرکت میکنم برای رفتن به زرینه رود در آذربایجان غربی...یه سفر برای طبیعت گردی٬عکاسی و ماهیگیری ورزشی٬ انشاالله بیست و دوم که برگشتم عکسها و شرح سفر رو براتون میزارم...
دیگه باید برم کوله پشتیم رو جمع کنم...خدانگهدار
وبلاگ زمین پاک در سال ۸۴ در persianblog آغاز به کار کرد و در همان سال بعد از مدتی به blogfa انتقال یافت٬ البته دیری نپایید که بنا بر دلایلی رو به زوال رفت و پس از چند ماه کاملاْ تعطیل شد...و نویسنده آن عظم خود را جزم کرد برای ایجاد وبلاگی شخصی- ادبی زیرا بُعد دیگری از شخصیتش علاقه شدید به ادبیات بود٬اینگونه شد که وبلاگ چاردیواری متولد شد و همچنان نیز در حال جوشش است٬ اما نوشتن وبلاگی شخصی- ادبی نتوانست عشق نویسنده به طبیعت را تحت الشعاع قرار دهد بنابراین ٬نویسنده تصمیم گرفت تا زمین پاک را دوباره متولد کند تا برادری باشد برای چاردیواری که بتوانند در کنار هم بازتابی باشند از شخصیت و تمایلات نویسنده خود.
این بود داستان تصمیم من برای تاسیس مجدد وبلاگ زمین پاک...
این بلاگ قرار است در رابطه با محیط زیست و مشتقات آن سخن بگوید٬ اُمید است با یاری خداوند و شما دوستان عزیز بتوانم زمین پاک را به مقصود خود برسانم...
ارادتمند تمامی شما دوستان پیام شهابی.