
اگر هنوز نخوانده اید بخوانید٬ دیده بان حیوانات ایران و دیده بان کوهستان را تا ببینید سر حد رذالت انسانی یک موجود به چه میزان است٬ البته با خواندن خبری اینچنین خوشحال هم شدم چرا که در کمال ناباوری دیدم نیروی انتظامی کشورمان برای حیوانات هم حقی قائل است و دادگاهی هست که مجرمی با جرمی چنین بیمار گونه را محکوم می کند.راستش از حکم تعلیقی هم ناراحت نشدم اتفاقا بهتر آنکه به دست ۵۰ ضربه شلاق قصاص نشود.
او که همیشه ناظر است٬مطمئنا قصاصی در خور تر در نظر دارد.
خودم تا به حال چند نمونه دیده و شنیده ام که او خود موجودات اینچنین را چگونه قصاص می کند. نمونه ها کم نیستند٬ماشاالله کشورمان از حیث اینگونه موجودات بیمار کمبودی ندارد به هر سوی که می نگری براحتی وجودشان را احساس می کنی.دو موردی که در زیر می خوانید را خود با چشم دیدم...
مدتی قبل با دوستی آشنا شدم که قسمتی از صورت٬دست راست و همینطور قسمتهای دیگری از بدنش اثر سوختگی به وضوح قابل رویت بود.مدتی که از دوستیمان گذشت٬جویای دلیل سوختگی ها شدم با کمی خجالت بالاخره گفت:پدرم انبار علوفه بزرگی داشت٬چند موش در انبار لانه کرده بودند و هر تله یا دارویی برای کشتنشان استفاده می کردیم جواب نمی داد.روزی یکی از موشها را به دام انداختم و برای اینکه با دوستان تفریح(!)کنیم و همینطور برای اینکه درس عبرتی باشد برای دیگر موشها(!)٬موش بیچاره را درون پیت نفت فرو برده و پس از آتش زدن در محوطه رها کردیم و به تماشا مشغول شدیم.تا اینجای ماجرا را که تعریف کرد از خشم سرخ شده بودم٬گویا خودش متوجه شد و گفت:ببخشید ناراحتت کردم. من هم که می دیدم خودش از کاری که کرده بسیار پشیمان است گفتم خوب حالا ربطش با سوختن بدنت چیه.گفت:موش آتش گرفته با سرعت دوید به سمت داخل انبار که ما یادمان رفته بود درش را ببندیم و تمام انبار آتش گرفت٬هر طور تلاش کردیم آتش را خاموش کنیم نشد و کل انبار در آتش سوخت.من هم اینطور سوختم٬برادر و یکی از دوستانم هم همینطور شد.
دوستی دیگر دارم که بدبختی در زندگی اش بیداد می کند.به هر کاری که دست می زند نا موفق است و دچار افسردگی کاملا مشهودیست٬از همه کناره گیری می کند و کلا از اجتماع فراری است و از همه بد تر پای راستش در یک سانحه رانندگی لنگ شده است.همسایه مان بودند و از کودکی با هم دوست بودیم٬هیچوقت اینگونه نبود همیشه شاد و سر زنده بود. از۲ یا ۳ سال پیش اوضاعش به هم ریخت الان هم مدتی است خبری از او و خانواده اش ندارم.خودش نمی داند دلیل این بدبختی چیست اما من به خوبی می دانم به خودش هم گفتم٬خندید و گفت:برو توام دلت خوش ها.چند سال پیش برای خنده و تفریح(به قول خودش و کسانی که با او بودند) به جوجه مرغی چند روزه نوعی ماده منفجره(از همان هایی که چهارشنبه های آخر سال را تبدیل به خاطرات تلخ می کنند)بسته و در حمام خانه جوجه را ترکانده بودند.(!)
این جهان کوه است و فعل ما ندا بازگردد این نداها را صدا(مولانا)
می بینید دوستان٬
او همیشه ناظر است