تبليغاتX
زمین پاک،فضای مجازی یک دوستدار محیط زیست
شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388
می نویسم،تا به یاد آورم،روزی...
                      

پشت به پشت هم روزهای گردشم تو این "لباس خاکی" در حال گذرن٬دیروز برای امروز و امروز برای فرداهایی که پشت سر هم ردیف تا دم حکم آزادی سپید رنگ "کفن" نامی ایستادند.

به پشت سر نگاه می اندازم٬کودکی را می بینم که موفق شده دیروزها را به فردا برساند و بزرگ شود در عین کودکی...حال امروز نمی دانم...باید خوشحال باشم از اینکه نگذاشته کودکی اش قربانی تکاملش به سمت فردا شود٬یا نگران؟!!

به دور و بر نگاه می اندازم٬موجودی می بینم در آستانه ی جوانی که دارد با سرعت به تمام تصورات ذهنی کودکی های خود٬از جوانیش می رسد.محیط زیست را دوست دارد٬فلسفه را٬ادبیات٬موجودات زنده را بیشتر و عاشق خیلی چیزهاست٬کوه و عظمتش٬دریا و آرامشش٬زندگی و جریانش٬آسمان و شبهایش٬برکه و سکونش٬رودخانه و حرکتش و راستش این اواخر درگیر "عشق" از جنس دیگریست٬همان که به شوقش چند روز است سخت به در و دیوار می کوبد...

در عوالم تنهایی خود سرگردان است تا مگر بتواند به بخش متافیزیکی وجود خود نیم نگاهی بیاندازد.می کوشد بیاندیشد٬چون هست!

نه به دنبال "خوشبختی" است و نه می خواهد خوشبخت شود.خوشحال است که می داند خوشبختی چیزی به جز "حماقت"٬چشم بستن بر حقایق نیست...

وقتی در چشمان یک سگ٬خدا را می بیند٬شاد می شود و از اینکه بر خلاف خیلی٬باور دارد این کفر نیست٬شادتر...

لذت می برد که می داند٬این همه هست و هیچ نیست...

به روبرو نگاه می کنم٬می بینم فردا ها را که حریصانه صف بسته اند پشت فرداهای دیگر٬منتظر ایستاده اند بگیرند خیلی چیزها را و من دارم نگاهشان می کنم٬باید چهره هایشان "خوب" در خاطرم نقش ببندد٬نباید راه گریزی برایشان بگذارم...چه بخواهند٬چه نه...حقم را از آنان خواهم گرفت...همانهایی که می دانم ٬برای تکامل خود واقعی من مانند نوش دارویی گوارایند٬همان هایی که به تن کردن لباس سپید آزادی را پس از فرداها برایم لذت بخش خواهد کرد و چه خوب است٬به چشم آنانی که "پرواز" را نمی فهمند٬هر چه "بالاتر" می روی..."کوچکتر" می شوی.

 

+ نوشته شده در 11:40 توسط پیام شهابی.